تبليغاتX
به نام خدایی که کوروش بزرگ را افرید

جشن‌های کهن آغاز تابستانی

و دیدار خورشید در چارتاقی نیاسر کاشان

دکتر رضا مرادی غیاث‌ آبادی

 

برپایی آیین‌های کهن و همبستگی و همیاری شورانگیز جوانان در برگزاری آنها، کوششی است برای پاسداشت هویت ملی و باورداشت‌های نیاکان ایرانیان.

خورشید در حرکت سالیانه خود از دید ناظر زمینی، در آغاز تابستان به بالاترین نقطه طلوع و غروب خود می‌رسد که به اندازه 5/23 درجه از نقطه اعتدالین فاصله می‌گیرد. در این هنگام خورشید از بالاترین جایگاه طلوع خود در افق شمال خاوری برمی‌دمد و در بالاترین جایگاه غروبگاهی خود در افق شمال باختری فرو می‌رود. حرکت روزانه خورشید در آسمان نیز در این هنگام به بالاترین خط سیر خود باز می‌رسد که بیش از دیگر روزهای سال به قطب آسمانی نزدیک شده و در نتیجه بلندترین روز سال و کوتاه‌ترین شب سال را پدید می‌آورد. در این روز و در لحظه ظهر خورشیدی، زاویه میان خورشید و افق جنوبی بیشتر از هر روز دیگر است و آفتاب در این روز به کمال و اوج سالیانه خود دست می‌یابد.

این هنگام برای مردمان باستان که دلبستگی فراوانی به پدیده‌های کیهانی داشته و چنین پدیده‌هایی را در زندگی روزمره، آیین‌ها و باورداشت‌های خود دخالت می‌داده‌اند؛ اهمیت بسیاری داشته است و آیین‌ها و جشن‌های پرشماری را در این هنگام برپا می‌داشته‌اند. هر چند که امروزه بسیاری از این سنت‌های کهن به فراموشی سپرده شده است؛ اما برخی از آنها علاوه بر ثبت در تاریخ‌نامه‌ها و دیگر منابع مکتوب، تا به امروز نیز در میان مردمان بازمانده‌اند که به برخی از آنها اشاره می‌شود.

نام ماه خرداد (در اوستایی «هَـئوروَتات») به معنای رسایی و کمال و پُـرّگی که در «گاتها»ی زرتشت نیز بکار رفته است، به احتمال از همین پدیده برگرفته شده است، چرا که خورشید در پایان این ماه به کمال و اوج خود می‌رسد و مسیرش طولانی‌تر و پایگاهش فرازمندتر می‌شود. دیگر اینکه، آغاز تابستان در گاهشماری گاهنباری (کهن‌ترین گاهشماری شناخته‌شده ایرانی)، آغاز سال نو نیز بوده است که این شیوه آغاز سال هنوز تا اندازه‌ای در گاهشماری طبری/ تبری بازمانده است. در گاهشماری گاهنباری، طول سال به چهار فصل و چهار نیم‌فصل بخش می شده است که همچنان در تقویم زراعی روستاییان و کشاورزان ایرانی برقرار و متداول است.

برخی از بازماندهای آیین‌های آغاز تابستان که ظاهراً بسیار فراوان بوده‌اند، عبارت است از جشن‌های «اول تووستونی (تابستانی)» که در فراهان، اراک، محلات و بسیاری از نواحی دیگر ایران همراه با گردهمایی و مراسم آب‌پاشی در صحرا برگزار می‌شود. دوم، جشن ناشناخته و فراموش‌شده‌ای به نام «جشن نیلوفر» در ششم تیرماه که ابوریحان بیرونی در کتاب گرانقدر آثارالباقیه از آن یاد کرده و ممکن است با شکوفا شدن گل‌های نیلوفر در آغاز تابستان در پیوند باشد. سوم، آیین‌ «پُـرسه» زرتشتیان در نخستین روز تیرماه که ظاهراً بازمانده آیین گرامیداشت درگذشتگان در آغاز سال نوی گاهنباری است. چهارم، جشن «عیدماه» در میان مردمان سوادکوه و برخی از دیگر نواحی کوهستانی مازندران در بیست و نهم خردادماه که با آتش‌افروزی بر بلندی‌ها و سرود و شادی برگزار می‌شود. پنجم، آیین «گوجه عروس» یا «گل عروس» در خراسان و افغانستان باختری و اهدای میوه‌های نورسیده، آرد و نبات به نوعروسان.

اما از سوی دیگر لازمه تشخیص هنگام فرا رسیدن آغاز تابستان و انقلاب تابستانی در دوران باستان، شاخصی برای اندازه‌گیری آن است. این شاخص‌ها، همانا تقویم‌هایی آفتابی است که این نگارنده در نوشتارهای گوناگونی به آنها اشاره کرده است و یکی از آنها تقویم آفتابیِ چارتاقی ‌مانند، و به ویژه چارتاقی نیاسر در غرب کاشان است.

در همه چارتاقی‌های ایران، نسبت خاصی میان پهنای پایه‌ها به طول هر ضلع آن وجود دارد که در نتیجه آن، زاویه تشکیل‌شده میان خط‌دیدهایی که از میان پایه‌های داخلی بنا می‌گذرد، با تغییرات میل خورشید در طول سال برابر است و می‌توانسته‌اند با چنین ویژگی جالبی، هنگام‌های مفروض سالیانه را تشخیص داده و استخراج کنند.  

در چارتاقی نیاسر کاشان نیز سازوکاری اندیشیده و ساخته شده است که چند هنگام سالیانه را بتوان با دیدار طلوع خورشید از میان روزنه‌های تشکیل شده در میان اضلاع داخلی پایه‌های بنا تشخیص داد. این چارتاقی، تنها نمونه سالم‌ باقی‌مانده از میان ده‌ها چارتاقی ایران است که پس از حدود دو هزار سال، همچنان کاربری تقویمی و رصدی خود را تا به امروز حفظ کرده است و می‌توان از جمله در آغاز تابستان به مشاهده طلوع خورشید از میان روزنه ویژه آن پرداخت. در بسیاری از تقویم‌های آفتابی دیگر که این نگارنده آنها را معرفی کرده است، این امکان تنها با دیدار سایه‌های خورشید بامدادی فرا دست می‌آید؛ اما در چارتاقی نیاسر علاوه بر سنجش دقیق زمان از طریق سایه‌های ایجاد ‌شده در میان پایه‌های چندگانه داخلی بنا که در حکم یک آفتاب‌سنج دقیق هستند؛ می‌توان قرص خورشید را نیز از روزنه ویژه‌ای که رو به سوی محل طلوع خورشید در انقلاب تابستانی دارد، تماشا کرد. برآمدن باشکوه خورشید از این روزنه، علاوه بر اثبات انجام محاسبات نجومی در ساخت این بنا، ما را به یاد روزگارانی می‌اندازد که به گمان در چنین هنگامی، آیین‌هایی ویژه در آنجا برگزار می‌شده است. گردهمایی‌‌هایی که گویا با آیین نیایش زروانی که ریشه‌ای ژرف با خورشید و پدیده‌های کیهانی داشته، در پیوند بوده است.

در نزدیکی چارتاقی نیاسر، نمونه‌ای از یک ساعت آفتابی کهن نیز وجود داشته است که متأسفانه در سالیان اخیر منهدم شده است. این ساعت همراه با چارتاقی، مجموعه‌ای کامل از ابزارهای زمان‌سنجی را فراهم کرده بوده‌اند.   

امسال نیز همچو سال‌ گذشته، مراسم دیدار از طلوع خورشید انقلاب تابستانی در چارتاقی نیاسر و پاسداشت آیین‌های کهن آغاز تابستانی با حضور دوستداران اخترباستان‌شناسی ایرانی و دیگر علاقه‌مندان در بامداد روز آدینه دوم تیرماه به یاری پایگاه میراث فرهنگی و شهرداری نیاسر در کنار چارتاقی نیاسر کاشان برگزار می‌شود.

برای آگاهی بیشتر بنگرید به فصل پنجم از کتاب «بناهای تقویمی و نجومی ایران»، از همین نگارنده، چاپ دوم، 1382.    

 

بر گرفته از سایت دکتر رضا مرادی غیاث ابادی

+ نوشته شده توسط حمید در دوشنبه یکم تیر 1388 و ساعت 11:55 |
ببینین پولهای مردم ما به جیب چه اشغالهایی ریخته میشوند. لبنانی ... خودتان قضاوت کنید

 

اینجا کلیک کنید

 

+ نوشته شده توسط حمید در یکشنبه سوم خرداد 1388 و ساعت 19:47 |

  يادگار بيش از شش هزار سال شكوه تمدن ايراني

 

بیشتر منابع تاریخی، مردمان امروزه ایران را بازماندگان آریاییانی می‌دانند كه از سرزمین‌های دوردستِ شمالی به سوی جنوب و سرزمین فعلی ایران كوچ كرده‌اند و مردمان بومی و تمدن‌های این سرزمین را از بین برده و خود جایگزین آنان شده‌اند.تاریخ این مهاجرت‌ها با اختلاف‌های زیاد در دامنه وسیعی از حدود 3000 سال تا 5000 سال پیش؛ و خاستگاه اولیه این مهاجرت‌ها نیز با اختلاف‌هایی زیادتر، در گستره وسیعی از غرب و شمال و مركز اروپا تا شرق آسیا، حوزه دریای بالتیك، شبه‌جزیره اسكاندیناوی، دشت‌های شمال آسیای میانه و قفقاز، سیبری و حتی قطب شمال ذكر شده است. دامنه وسیع این اختلاف‌ها، خود نشان‌دهنده سستی نظریه‌ها و كمبود دلایل و برهان‌های اقامه شده برای آن است.

اغلب متون تاریخی معاصر، این خاستگاه‌ها و این مهاجرت بزرگ را تنها با چند جمله و عبارت كوتاه و مبهم و غیر دقیق به پایان رسانده‌ و این مبادی مهاجرت را دقیقاً معرفی نكرده و آنرا بطور كامل و كافی مورد بحث و تحلیل قرار نداده‌اند. در این متون اغلب به رسم نقشه‌ای با چند فلش بـزرگ اكتفا شده است كه از اقصی نقاط سیبـری و از چپ و راست دریای مازندران به میانه ایران زمین كشیده شده است.

از آنجا كه می‌دانیم مهاجرت‌های انسانی و جابجایی تمدن‌ها در طول تاریخ همواره به دلیل دستیابی به �شرایط بهتر برای زندگی� بوده است، در دوران باستان این �شرایط بهتر� بویژه عبارت از آب فراوان‌تر و خاك حاصلخیزتر بوده است. اگر چنانچه بتوانیم دلایلی برای این گمان فراهم سازیم كه در روزگار باستان ویژگی‌های آب‌وهوایی و چشم‌انداز طبیعی در فلات ایران مناسب‌تر از روزگار فعلی بوده است؛ و از سوی دیگر مشخص شود كه خصوصیات آب‌وهوایی در سرزمین‌های شمالی ایران نامناسبتر از امروز و حتی روزگار باستان بوده است؛ می‌توانیم مهاجـرت بـزرگ آریـاییـان به ایـران امروزی را با تردید مواجه كنیم و حتی احتمال مهاجرت‌هایی از ایران به نقاط دیگر جهان را مطرح سازیم.

ادامه مطالب را مطالعه کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:24 |

 

زبان تالشی از زبانهای پهلوی ساسانی است که حدود 500000هزار نفر در استان گیلان وپانصد هزار دیگر در جمهوری آذربایجان .زبان تالشی باوجود آنکه زبانی غربی است با زبان اوستایی که زبانی شرقی است بسیار نزدیک است شادروان دکتر احمد کسروی این زبان را از بازمانده های زبان آذری(مردمان آذربایجان باستان نه زبان ترکی)می داند وآنرا از گروه زبان مادی:

  اوستایی

 تالشی

 فارسی

 گیری          giri

 گیریه(Girya)

 ییلاق

  هدا       hada

 هت  hate

 همانجا

ایم      iyma

ایزم  iyzem

هیزم

سو   so

سو   so

 نور

درس   dares

دیس    diyas

نگاه کن

دی      di

دی      di

شیر خوردن نوزاد از پستان

ازم/اسم      az/azem

 از       az

من

هیرز   hirz

هرز      harz

گذاشتن /نهادن

خرت      khrate

خردن    khrdan

کودک

صت    sat

  صت    sat

صد

سپک   spaka

  اسپه  espa

سگ

ازی     azi

ازی    azi

زاینده

زان      zan

زون      zon

دانستن

وین    vin

وین      vin

دیدن

زاماتار   zamatar

زما     zema

داماد

چک    chaka

چک   chaka

شکست

اریج   irij

ویریج    virij

خالی کردن

چاهار    chahar

چاهار   chahar

چهار

ت     te

ت    te

تو

خوسور khavasor

خسوره     khasorah

پدر شوهر

وار    var

وارش    varsh

باران

کش    kasha

کش     kasha

بغل

برز   barz

برز  barza

بلندی کوه

اتها    ataha

انت   antah

اینگونه

ام   em

ام   em

این

ای وی ت راa varar

ا و ت        a va tar

آن طرف تر

ا   a

ا   a

آن

 

+ نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 و ساعت 20:11 |
 

مي خوردن و شاد بودن آئين منست،          فارغ بودن ز كفر و دين؛ دين منست؛ 
 
گفتم بعروس دهر: كابين تو چيست؟          گفتا: دل خرم تو كابين منست.

----------

 

در اين خاك زرخيز ايران زمين نبودند جز مردمي پاك دين

همه دينشان مردي و راد بود كز آن كشورآزاد و آباد بود

بزرگي به مردي و فرهنگ بود گدائي در اين بوم و بر ننگ بود

از آن روز دشمن به ما چيره گشت كه ما را روان و خرد تيره گشت

ازآن روز اين خانه ويرانه شد كه نام آورش مرد بيگانه شد

بسوزت گرت در آتش جان و تن به از بندگي كردن و زيستن

اگر مايه زندگي بندگي است دو صد بار مردن به از بندگي است

 
به ادامه مطلب هم سر بزنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 14:10 |
"محمد العسيري" يكي از متخصصين پزشكي سنتي به اين روزنامه توضيح داد كه شپش، انگل است و به زنان عربستان توصيه كرد كه براي تقويت و براق شدن موهاي خود از "ادرار شتر جوان" استفاده كنند كه "طي زمان هاي متمادي آزمايش شده است".

خبرگزاري ريا نووستي - در بازارهاي روستايي استان عسير عربستان خريد و فروش شپش بين زنان گسترش يافته است كه از آنها براي بهبود موهاي خود استفاده مي كنند.

به گزارش خبرنگار «ريا نووستي»، روزنامه "عكاظ" عربستان با انتشار اين مطلب از اقدامات طبيبان سنتي در جنوب شرق عربستان ابراز نگراني نمود كه در آنجا شپش بعنوان وسيله اي در مقابله با ريزش مو محبوبيت يافته است. علاوه بر اين، چنين تصوري وجود دارد كه اين جانوران خونخوار مي توانند سبب پرپشت شدن، رشد و براق شدن موها شوند.

روزنامه عكاظ ابراز تحير مي كند كه قيمت يك شپش در بازارهاي اين شهر تا 35 ريال (حدود 9.5 دلار) نيز مي رسد.

"محمد العسيري" يكي از متخصصين پزشكي سنتي به اين روزنامه توضيح داد كه شپش، انگل است و به زنان عربستان توصيه كرد كه براي تقويت و براق شدن موهاي خود از "ادرار شتر جوان" استفاده كنند كه "طي زمان هاي متمادي آزمايش شده است".

در اين راستا، روزنامه ابراز تاسف كرد كه يك شيشه كوچك حاوي ادرار شتر بسيار گرانتر از يك شپش است.

منبع: ایرانیا انگلستان

+ نوشته شده توسط حمید در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 و ساعت 14:3 |

گزینش کیش زرتشتی

 

 

کیش زرتشتی بر پایه ی آزادی گزینش استوار است . بدینسان که در این کیش هرگز آدمی با زور و فشار به پذیرش واداشته نمی شود ، بلکه پذیرفتن کیش بر پایه اندیشیدن و آزادی گزینش است . باور داشتن به گزینش کیش زرتشتی همانست که در سرود ورجاوند " سروژ واژ " زیر عنوان " فروران " می آید .فروران معنی برگزیدن را دارد و نخستین واژه ایست که در سروش واژ می آید :

 

" بر می گزینم کیش مزدیسنا ( مزدا پرستی ) را که آورده زرتشت است

 و کیشی است که نکوهنده خدایان پنداری و ستایشگر آفریدگار داناست. "

 

همانگونه که در این سرود آمده است هر زرتشتی کیش مزدیسنی را بر می گزیند و روشن است که گزینش بر پایه اندیشیدن و سنجیدن استوار است نه زور و فشار یا بطور موروثی . جز سروش واژ در بسیاری از سرودهای دیگر اوستایی به آزادی گزینش دین و اندیشیدن و سنجیدن اشاره شده است ، از جمله در سرود زیر از گاتها :

 

" بهترین گفته ها را به گوش هوش بشنوید

و با اندیشه روشن بنگرید

سپس هر مرد و زن از شما

از این دو راه نیکی و بدی

یکی را برای خود بر گزینید

این آیین را پیش از آنکه

روز بزرگ فرا رسد در یابید ."

 ...

ادامه مطلب را مشاهده کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 و ساعت 19:56 |
 

از دوستانی که علاقه دارن کلیپ کوروش بزرگ ساخته الکس جووی را مشاهده کنند لطف کنند در بخش نظرات ادرس id خود را بگذارند

 

شود مردمی کیش و ایین ما              نگیردخرد خرده بر دین ما

بیاریم ان اب رفته به جوی                 مگر زان بیبیم باز ابروی

                                              

                                                                      فردوسی

+ نوشته شده توسط حمید در شنبه سی ام آذر 1387 و ساعت 13:6 |
 

خدایا ببین کاره ما به کجا رسیده که با این ادما همسایه هستیم. پینوکیو تو ۴۰ قسمت ادم شد ولی این عرابها دارن روز به روز وحشیتر میشن

        

        

        

         

 ادامه عکسها در ادامه مطالب ( اگه تا اینجا بالا نیاوردی ادامه عکسها را هم  ببین)


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید در جمعه دهم آبان 1387 و ساعت 0:41 |
الکس جووی" کارگردان جوان بريتانيائی قصد دارد فيلمی درباره کورش کبير پادشاه امپراتوری ايران و بنيانگذار سلسله هخامنشيان که قلمرو حکومتش از هند تا آسيای صغير و دريای مديترانه گسترده بود، بسازد.
.........

به يقين می توان گفت درميان شخصيت های ايرانی پيش از اسلام، پس از زردشت، کورش شناخته ترين ايشان در بين غربی ها می باشد. بيشتر اطلاعات راجع به اين شخصيت تاريخی که در ميان غربی ها به بشردوستی و نيکوکاری شهره است، نشات گرفته از دو منبع معتبر يعنی کتاب مقدس يهوديان، تورات، و ديگری تاريخ هرودوت است که در قرن پنجم پيش از ميلاد مسيح نوشته شده است. از او به عنوان اولين کسی که در تاريخ قوانين حقوق بشر را وضع کرده است نام برده می شود.

کورش به عنوان اولين پادشاه پارس، بعد از شکست مادها، سلسله هخامنشيان را بنياد نهاد. طبق رواياتی که در کتاب عهد عتيق آمده است، کوروش به کمک خداوند بابل را فتح و يهوديان آنجا را که در اسارت هستند آزاد می کند و به آنها اجازه می دهد دوباره به بيت المقدس بازگردند.

 

 

+ نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 و ساعت 20:53 |

 

TinyPic image

 

آريو برزن يك فرمانده بزرگ مهين‌پرست ايران بود. كسي كه در سال 330 پيش از ميلاد در نبرد دربند پارس تا پاي جان در برابر اسكندر مقدوني مبارزه كرد. گرچه اين قهرمان فداكار ايران از جان خود گذشت اما امانتي را به تاريخ سپرد كه تا ابد زنده خواهد ماند. او كوههاي سر به فلك كشيده زاگرس را به گواهي گرفت كه همواره به آيندگان يادآوري كنند كه ايراني چگونه ميهن‌پرستي را معنا مي‌كند. او و يارانش جان دادند تا بياموزند دفاع از روح و نام و خاك و شرف اين سرزمين را. آنان جان دادند تا جان ايران جاويدان ماند.

 

زندگاني و خانواده

آريوبرزن كه با عنوان  آريوبرزن دوم شناخته مي‌شده است (همچنين آریا برزن و در پارسي كهن آريابردنا دوم (Ariyabrdna-II) و نيز آرتابازوس دوم (Artabazus II)) از نوادگان فارنابازوس (Pharnabazus) است كه پسر یکی از اشراف‌زادگان ایران بوده است. در سال 387 پيش از ميلاد فارنابازوس ساتراپ (استاندار) آناتولي (شمال‌باختري تركيه امروزي) بود. فارنابازوس روابط دوستانه‌ای با آتن و اسپارتای داشت. وي كه هم‌روزگار با اردشيرشاه بود روابط خوب خود با پادشاه را تا زمانی که زنده بود حفظ کرد و تا زمانی که زنده بود فرماندار باقی ماند.
آرتابازوس (225-289 پيش از ميلاد) پدر آريو برزن نيز يك اشراف‌زاده ايراني بود كه در دربار داريوش سوم (آخرين پادشاه سلسله هخامنشي) موقعيت قابل ستايشي داشت.

 گرچه زمان دقیق تولد آريوبرزن دقیقا مشخص نیست اما برخی گمان مي‌برند كه او در حدود سال 368 پيش از میلاد به دنیا امده است. با وجودي كه از دوران كودكي وي اطلاعات چنداني در دست نيست، اما به خوبي روشن است كه آريوبرزن در سال 335 پيش از ميلاد فرمانده پرسیس (پارس، Persis) (استان فارس در ایران امروز است)  بود. براي بسياري از پژوهشگران اين نكته شگفت ‌انگيز است كه داريوش سوم براي پرسيس و تخت جمشيد (پرسپوليس) ساتراپ تعيين نموده است. به نظر مي‌رسد پيش از داريوش سوم چنين منصبي موجود نداشته باشد و داريوش سوم كه در همچون دوره‌ي پرآشوبي همراه با برخي مسايل اجتماعي، به فرمانرواي رسيده بود و براي اداره آن براي زماني كه به منظور مقابله با دشمنان در بيرون از پارس به سر مي‌برده، به يك فرمانده قابل اعتمادي در خانه نياز داشته است. به اين ترتيب وي براي جلوگيري از پيشرفت مقدونيان در سال 333 پيش از ميلاد در  ايسوس (Issus) (شهري باستاني نزديك اسكندريون در تركيه امروزي) در سال 331 پيش از ميلاد در گآوگاملا (Gaugamela) (دشت پهناوري در نزديكي شهر باستاني تل گومل در خاور شهر موصل در عراق امروزي) با آنان به جنگ پرداخت. اگر اين نظريه درست باشد، آريو برزن مي‌بايست از خويشاوندان نزديك و يا از دوستان شخصي داريوش شاه سوم بوده باشد. از اين رو فرمانداری آريوبرزن در پرسيس و پرسپولیس تنها یک دلیل می‌تواند داشته باشد، او فردی بسیار قوی بوده که پشتیبان داریوش سوم بوده است.  


آخرين جنگ در  نبرد در بند پارس و جان‌باختن  

بر پايه يادداشتهاي روزانه كاليستنس (Callisthenes) مورخ رسمي اسكندر، در ماه اگوست سال 330 پیش از میلاد نيروهاي اين فاتح مقدوني در پيشروي به سوي "پرسپوليس" پايتخت آن زمان ايران، در يك منطقه كوهستاني صعب العبور (دربند پارس، تُكاب در كهگيلويه، اين محل معبري بود كه از پارس به شوش مي رفت) با يك هنگ ارتش ايران (1000 تا 1200 نفر) به فرماندهي ژنرال آريو برزن رو به رو و متوقف شدند و اين هنگ چندين روز مانع ادامه پيشروي ارتش دهها هزار نفري اسكندر شده بود كه مصر، بابل و شوش را قبلا تصرف و در سه جنگ، داريوش سوم را شكست و فراري داده بود.

اسكندر پس از تصرف شوش برای تسخير پارسه سپاهيان خود را دو بخش كرد: بخشي به فرماندهی «پارمن يونوس» از راه جلگه رامهرمز و بهبهان به سوی پارسه روان شد؛ و بخش ديگر به فرماندهي خود اسكندر با اسلحه‌هاي سبك راه كوهستان كهگيلويه را در پيش گرفتند.

آن هنگام که اسکندر بر تنگ تکاب وارد شد، سردار آریو برزن را پيش روي خود دید، گروهی در بالای تنگه با شمشیرهای آخته و گروهی بر فراز معبر سنگها و گروهی دیگر با فلاخن (سلاح پرتاب سنگ) و تیر و کمان بر انان فرود می‌آمدند. وقتي اسكندر به آنجا رسيد حملات سختي كرد اما كاري از پيش نبرد و سربازانش سپر را بر سر گذاشته و عقب نشيني كردند.در حاليكه اسكندر فكر مي‌كرد بي هيچ تلفاتي ايستادگي آنجا را تسخير ميكند . . .  عرصه بر اسکندر تنگ شده بود و شکست را روبروی خود می‌دید.

پس از 48 روز مبارزه، يكي از روساي طوايف ايرانی [برخي منابع وي را يك چوپان ايراني اسير شده و برخي وي را از اسيران غيرايراني كه قبلا به ايران رفت و آمد داشته معرفي كرده‌اند كه آزادی خویش را با نشان دادن يك بیراهه (و در واقع با یک خيانت) با وی معامله کرد] به كشور زادگاه خود خيانت كرد و اسكندر را از مسير كوه به پشت خط سپاه آريو برزن راهنمايي نمود. اسکندر بدین طریق خود و سپاهیان را به پشت لشگر ایرانیان رسانید و آنان را دور زد.  اين نكته نشان مي‌دهد كه چگونه اسكندر با خيانت برخي توانست در جنگ عليه ايرانيان به پيروزي برسد. [گويند اسكندر پس از پيروزي بر آريو برزن آن خائن را كه راه را نمايانده بود به جرم خيانت اعدام كرد] 

با گذشت زمان كوتاهي پس از آنكه اسكندر به پشت سپاه آريو برزن رسيد، قهرمان ايراني از سه جهت مورد هجوم واقع شد. از شمال توسط فيلوتاس (Philotas)، از غرب توسط كراتروس(Craterus) و از شرق توسط خود اسكندر.  بسياري از ايرانيان قتل عام شدند. نقشه نبرد دربند پارس در دنباله نوشتار نشان داده شده است.

TinyPic image

 

آريو برزن و سپاه وفادارش شجاعانه عليه مهاجمان مي‌جنگيدند، پس از چندي آريو برزن با 40 سوار و 5 هزار پياده و وارد ساختن تلفات سنگين به دشمن، حلقه محاصره را شكست و براي ياري به پايتخت و نجات مردم آهنگ بازگشت به سوي پارسه (تخت جمشيد يا پرسپوليس) را نمود، ولي سپاهياني كه پيش‌تر به دستور اسكندر از راه جلگه به طرف پارسه رفته بودند، پيش از رسيدن او به پايتخت، به پارسه دست يافته بودند. در میانه راه پارسه، اين لشگر جلوي پيشروي سپاه ايران به فرماندهي آريو برزن را سد كردند ..... راه دیگری نبود، سردار پارسی نبرد را آغاز نمود جنگي سهمگين در گرفت. یوتاب خواهر آریو برزن و سردار داریوش سوم در جنگ با اسکندر، همراه و همگام با برادر خود پا به پا جنگید. یوتاب (به معنی درخشنده و بی‌مانند) كه فرماندهی بخشی از سپاهیان برادر را برعهده داشت و در کوه‌ها راه را بر اسکندر بست . آريو برزن دلاور از جان خود گذشته و به صفوف مقدوني‌ها زد .... فرمانده دلیر آنقدر جنگيد تا خود و سربازانش شرافتمندانه يك به يك بر خاك افتادند.

آريوبرزن با وجود سرنگوني پايتخت و در حالي كه سخت در پيگرد سپاهيان دشمن بود، حاضر به تسليم نشد و آنچنان در پیكار با دشمن پاي فشرد تا گذشته از خود او، همه يارانش از پاي در افتادند و جنگ هنگامي به پايان رسيد كه آخرين سرباز پارسي سپاه آريوبرزن به خاك افتاده بود. یوتاب نيز چنان جنگید تا او نيز کشته شد و هر دو نامی جاوید از خود برجای گذاشتند.

بدين ترتيب آخرین دژ انسانی نیز فرو ریخت و فرمانروايي هخامنشيان پايان يافت . . . هنگامی که اسکندر این خبر را شنید، به سوی پارسه (تخت جمشيد، پرسپولیس) حركت نمود و مردم ان شهر بي دفاع را تسليم يافت. سپس فرمان به غارت داد، مهاجمان مقدونی بر مردم تاختند و آنچه که از شهر باقی بود به یغما بردند و آنچه را نمی‌توانستند بر زمین می‌کوفتند، گویند غنائم آنچنان بسيار بود که اسکندر را توان حمل آن‌همه نبود. تاريخ‌نگاران یوناني گویند که اسکندر مست از باده بر تختگاه پادشاهان پیشین پارس تکیه داده بود که زنی آتنی‌تبار به نام تائیس به وی پیشنهاد نمود که تختگاه را آتش بزند، مشعل‌ها را برافروختند در پیشاپیش آنان اسکندر نخستين مشعل را بر پرده تالار گرفت در پس وی تائیس در حرکت بود و دیگران نیز هم چنان کردند . . .

[در برخي منابع آمده است اسكندر در آن هنگام به هيچ وجه در حالت مستي نبوده است و در هوشياري كامل به سر مي‌برده و او براي انتقام از به آتش كشيدن شدن آتن در حمله خشايارشا، فرمان به آتش كشيدن نماد شكوه، تمدن و توانمندي ايرانيان، تخت جمشيد را صادر كرده است. اما گاهشماران يوناني با تحريف تاريخ و براي تبرئه و تطهير اسكندر از چنين اقدام وحشيانه و غيرمتمدنانه‌اي بيان نموده‌اند كه وي هشيار نبوده و در حالت مستي و به پيشنهاد يك روسپي چنين عملي را انجام داده است كه بعدها از كرده خود سخت پشيمان گشته است ]

و بدين ترتيب کاخ تخت جمشید را به يك باره دود و آتش فرا گرفت و شهري را كه بيش از يكصد سال صرف ساختنش شده بود تنها در چند ساعت فرو ریخت و به آوار و خاكستر تبديل شد.

شهري كه خاطره برگزاري جشن‌هاي نوروز و آيين‌هاي ملي و ميهني ايران را به خود ديده بود و شكوه ايران را با آواي ساز و آواز در ياد داشت اكنون جز صداي شعله و تركيدن چوب و فروريختن آوار صداي ديگري از آن شنيده نمي‌شد.  
و اين گونه هر آنچه که بود
دیگر نبود . . .

 

تخت جمشید 

در  نبرد دربند پارس، با وجود آريوبرزن و نيروهايش گذشتن سپاهيان اسكندر از اين تنگه‌هاي كوهستاني امكان‌پذير نبود. از اين رو اسكندر به نقشه جنگي ايرانيان درجنگ ترموپيل متوسل شد و با کمک یک اسیر خائن از بيراهه و گذر از راه‌هاي سخت كوهستاني خود را به پشت نگهبانان ايراني رساند وآنان را در محاصره گرفت.

مورخ اسكندر نوشته است كه اگر چنین مقاومتی در گاوگاملا (كردستان كنونی عراق) در برابر ما صورت گرفته بود، شكست‌مان قطعی بود. در "گاوگاملا" با خروج غیرمنتظره داریوش سوم از صحنه، واحدهای ارتش ایران نیز كه در حال پیروز شدن بر ما بودند، به ناگاه در پی او دست به عقب‌نشینی زدند و پس از اندكي ما پیروز شدیم. داریوش سوم در جهت شمال شرقی ایران فرار كرده بود اما آریو برزن در بلندي‌هاي جنوب ایران و در مسیر پارسه به ایستادگی ادامه داد. آریو برزن كه در نزدیکی‌های تخت جمشید به دفاع از میهن اقدام نمود ، مقاومتی بی‌مانند از خود نشان داد.

آریو برزن یکی از ميهن‌پرست‌ترین فرماندهان تاريخ ایران‌زمین بود. کسی که تا حد مرگ مقابل اسکندر جنگید، اما نتوانست مانع پیروزی او و همچنین به آتش کشیدن و ویرانی پارسه (تخت جمشيد، پرسپولیس)، پایتخت امپراتوری ایران آن زمان گردد. دلاوری‌های سردار آریو برزن، یكی از برگ‌هاي ستايش برانگیز تاریخ ميهن ما را تشكیل می‌دهد و نمود از جان گذشتگی ایرانیلن در راه میهن است.

آريو برزن و مردانش نزديك به يك سده پس از ايستادگي لئونيداس در برابر ارتش خشايارشا در ترموپيل، كه آن هم در ماه اوت روي داد پايداري خود را به همان گونه در برابر اسكندر آغاز كرده بودند. اما ميان مقاومت لئونيداس و آخرين ايستادگي «آريو برزن» در اين است؛ كه يونانيان در ترموپيل، در محل برزمين افتادن لئونيداس، يك پارك و بناي يادبود ساخته و تنديس او را بر پا داشته و آخرين سخنانش را بر سنگ حك كرده‌اند تا از او سپاسگزاري شده باشد، ولي از آريو برزن ما جز چند سطر ترجمه از منابع ديگران اثري در دست نيست. اگر به فهرست درآمدهاي توريستي يونان بنگريم خواهيم ديد كه بازديد از بناي يادبود و گرفتن عكس در كنار تنديس لئونيداس براي يونان هر ساله ميليونها دلار درآمد گردشگري داشته است. همه گردشگران ترموپيل اين آخرين پيام لئونيداس را با خود به كشورهايشان مي‌برند: اي رهگذر، به مردم لاكوني ( اسپارت ) بگو كه ما در اينجا به خون خفته ايم تا وفاداريمان را به قوانين ميهن ثابت كرده باشيم (قانون اسپارت عقب نشيني سرباز را اجازه نمي‌داد). لئونيداس پادشاه اسپارتي‌ها بود كه در اوت سال 480 پيش از ميلاد، دفاع از تنگه ترموپيل در برابر حمله ارتش ايران به خاك يونان را برعهده گرفته بود.

تصويري از كوهستان تنگه دربند پارس كه در سال 330 پيش از ميلاد شاهد پايداري و جان‌فشاني آريو برزن و يوتاب يارانش بود.

تخت جمشید 

به تازگي گويا تندیس آريو برزن، این سردار دلاور ایرانی در ورودی شهر باشت در استان کهکیلویه و بویراحمد، نصب شده است.

 تخت جمشید

+ نوشته شده توسط حمید در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 و ساعت 22:24 |

با دورود و تشکر از شما به خاطر اینکه به وبلاگ من سر زدین دوستان عزیز ممنون می شوم اگر به : دین " مقام"یا قومی توهین نکنید. چون همه ما ایرانی هستی و باید برای سر بلندی این سرزمین اریایی تلاش کنیم

اهورا مزدا نگه دار شما

 

 

(تو چقدر ایرانی هستی؟)

 من ایرانی زاده  شده ام، ایرانی  خواهم  زیست  و ایرانی  خواهم  مرد

 مهم نیست که تو به چه کیشی هستی  چه  زبانی داری و از کجا هستی

مهم اینه که تو ایرانی هستی .

تا حالا به داستانهایی که  درباره  پهلوانان  باستانی  میگن توجه  کردی

می بینی چه احساس غروری بهت دست میده،

وقتی توی  یه  کتاب میخونی  فلان سردا ر ایرانی با  نطق آتشـین خود

سربازان پارس را  به  وجد  آورد و  سپـاهـیان نور آنـچنان  بر دشمـن 

پست وپلید خود تاختند که در همان ابتدای نبرد پیروزی را جشن گرفتند

      راستشو بگو:چقدر اشک تو چشماتجمع میشه ؟ 

   حالا همه ی اینارو چند میفروشی ؟                                            

+ نوشته شده توسط حمید در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 2:53 |

آیین زناشويي در ايران باستان

در كيش ايران باستان زناشويي به منظور زندگي خوش و خرم و اتحاد و اتفاق و ازدياد نفوس و تشكيل خانواده چنان بر پايه صحيح و محكم استوار بوده كه خود به خود ضامن بقا و دوام زندگي مشترك بود و مهر ومحبت را بين زن و شوهر براي هميشه برقرار مي ساخت.زرتشت در گات ها يسنا پنجاه و سه بند به پسران و دختراني كه مي خواهند با هم پيمان ازدواج ببندند اندرز مي دهد كه اي دختران شوي كننده و اي دامادان ،اينك بياموزم و آگاهتان كنم .با غيرت از براي زندگاني پاك منشي بجوشيد.هر يك از شما بايد در كردار نيك از ديگري پيشي جويد و از اين راه زندگاني خود را خوش و خرم سازد.در كيش زرتشتي از لحاظ نظم به كارهاي دنيا و محكم ساختن يگانگي و جلوگيري از فساد اخلاقي ،در مورد زناشويي تاكيد زياد گرديده و اين كار به خوبي ستوده شده است.چنانكه در فرگرد چهارم بند چهل و هفت ونديداد اهورامزدا مي گويد:"اي اسپيتمان زرتشت هر آينه ،من مرد زندار را بر مرد بي زن و مرد حانه دار را بر مرد بي خانمان ترجيح مي دهم."باز در فقره چهل و چهار مي گويد:"وظيفه هر شخصي است كه برادران همكيش خود را در كسب مال و داشتن همسر راهنمايي و مساعدت كند."در دين زرتشت كمك كردن براي ازدواج كساني كه به سن بلوغ رسيده و به علت ناداري بي همسر مانده اند،از كارهاي خوب و پرثواب شمرده مي شود.

 

عقد و ازدواج

در دين زرتشت عقد و ازدواج به پنج گونه انجام مي گيرد.

1.پادشاه زني-اين ازدوالج عبارت از اين است كه پسر و دختر براي نخستين بار با رضايت والدين خود با يكديگر ازدواج كنند.

2.ايوك زني (يگانه-منحصر به فرد)-يعني مردي بخواهد با يگانه دختر پدري ازدواج كند.چون دختر نميتواند دارايي خانه پدر را به خانواده ديگر منتقل كند،موظف است كه پس از ازدواج،نخستين پسر خود را به جاي فرزند پدرش قرار داده دارايي را به او بسپارد تا از انقراض خانواده پدرش جلوگيري كند.چنين زني را ايوك زني مي گويند.

3.چاكر زني-اين ازدواج در مورد زن يا مرد بيوه است كه بخواهد پس از در گذشت همسر اول همسر ديگر انتخاب كند.چون برابر كيش زرتشتي ،جفت اول در گيتي و عالم پس از مرگ همسر شخص است و مقام پادشاه را دارد،لذا همسر دوم در عالم ديگر،مقام چاكر را در برابر همسر اول خواهد داشت.همچنين وقتي كه مرد بخواهد براي دارا شدن فرزند با رضايت زن اول همسر ديگري اختيار كند.زن دوم نيز در مقابل زن اول مقام چاكر زني را خواهد داشت،يعني در خقيقت به منزله چاكر و خدمتكار است.

4.خودسر زني-اين ازدواج عبارت است از اينكه دختر و پسر بالغ پيش از رسيدن به بيست و يك سالگي بخواهند بدون رضايت پدر و مادر خود با يكديگر ازدواج كنند،در اين صورت موبد حق دارد صيغه عقد را جاري سازد ،ولي مادامي كه نارضايتي اولياي آنها باقي است،اين زن و شوهر از ارث محروم خواهند بود.
(دختر در شانزده سالگي و پسر در هجده سالگي ميتواند با رضايت اولياي خود ازدواج كند).

5. ستر زني-اگر زن و شوهري بچه دار نشوند و بچه اي را از سر راه برداشته يا از قوم و خيشان بي بضلعت گرفته به فرزندي قبول كنند،در مورد اين بچه وقتي كه بزرگ شد مانند ايوك زني عمل ميشود،بدين طريق كه اولين پسر آن دختر خوانده،فرزند پدر خوانده محسوب مي شود و پس از فوت پدر خوانده ،صاحب دارايي و املاك خواهد شد.

 

موانع زناشويي

زناشويي در ميان خويشاوندان در موارد زير ممنوع است:

1. نسبت به زن-نزديكتر از پسر عمو و پسر خاله و پسر دايي و همچنين پدر خوانده،برادر خوانده و پسر شوهر جايز نيست.

2. نسبت به مرد-نزديكتر از دختر عمو و دختر عمه ودختر دايي و نيز مادر خوانده،و دختر خوانده را به زني گرفتن جايز نيست.

3.نسبت به زن و مرد-در مورد برادران يا خواهران رضاعي بطور كلي موانع مزبور جاري است.

در مورد مهريه-در كيش زرتشتي چون رهايي اختياري نيست ، به اين جهت براي زناشويي مهريه اي قيد نميشود.

 امكان فسخ زناشويي يا رهايي

1.يكي از طرفين ديوانه بوده يا اختلال حواس داشته باشد در صورتي كه طرف ديگر آگاه نبوده باشد،بنا به تقاضاي طرفي كه سالم است ازدواج قابل فسخ است.

2. هرگاه شوهر عنين بوده و مردي نداشته باشد زن ميتواند تقاضاي طلاق كند.

3. هر گاه ثابت شود زن مرتكب زنا شده،شوهر ميتواند او را رها سازد و اگر ثابت شود كه شوهر با زن ديگر زنا كرده است ،زن هم ميتواند تقاضاي طلاق كند.

4. هر گاه شوهر به مدت سه سال مخارج زندگي زن را ندهد،زن ميتواند تقاضاي طلاق دهد.

5.هر گاه زن از اذيت شوهر در خطر باشد ميتواند تقاضاي رهايي كند.

6.هر گاه زن ناشزه(زني كه به شوهر خود تمكين نكرده،نا فرماني كند)باشد و رفتارش باعث خطر گردد،شوهر ميتواند تقاضاي طلاق كند.

7.هر گاه شوهر زن ديگري داشته كه در موقع ازدواج پنهان كرده و يا زن شوهر ديگري داشته باشد ازدواج بعدي خود به خود باطل است.

8.وقتي كه مرد يا زن ترك دين زرتشت كند طلاق جايز است.

 

 

گواه گيران مجلس عقد

در اين مجلس بزرگان و موبدان حاضر مي شوند،موبد پس از شنيدن اقرار رضايت از عروس و داماد اندرزهاي سودمند اخلاقي و ديني داده برايشان چنين دعا ميكند:

هر دو تن را شادماني افزون باد.هميشه با فر و جلال باشيد ، به خوبي و خوشي زندگي كنيد،در ترقي و افزايش باشيد،به كردار نيك سزاوار باشيد،نيك پندار باشيد،در گفتار نيكو باشيد،در كردار نيكي به جاي آوريد،از هر گونه بد انديشي دور بمانيد.هر گونه بكاهد،هر گونه بدكاري بسوزاد،راستي پايدار باد،جادويي سرنگون باد،در مزديسني استوار باشيد،محبت داشته باشيد با كردار نيك مال تحصيل كنيد.

با بزرگان يك دل و يك زبان باشيد،با ياران فروتن و نرم خو و خوشبين باشيد،غيبت مكنيد،غضبناك نشويد،از براي شرم گناه نكنيد،حرص مبريد،از براي چيزي بيجا دردمند نشويد،حسد مبريد،كبر و مني نكنيد،هوي و هوس نپروريد،مال كسان را به نا حق مبريد،از زن و شوهر كسان پرهيز داريد از كوشش نيك خود برخوردار باشيد،با حرص انباز مشويد،با غيبت كننده همراه نباشيد،با بدنام پيوند نكنيد،با بيچارگان پيكار نكنيد،پيش پادشاهان  سخن سنجيده گوييد،مانند پدر نامور باشيد،در هر صورت مادر را نيازاريد،و به واسطه راست گفتن كامياب و كامروا باشيد.

پس از آن عروس و داماد دست پيوند بهم داده دور آتش ميگردند و ساير تشريفات عروسي به طور معمول است انجام ميشود.

 

جستارهای وابسته :

زنان بزرگ تاریخ ایران زمین

فرهنگ غنی ایرانی چیست ؟

اهمیت ازدواج در فرهنگ غنی ایرانی

جایگاه زن در شاهنامه فردوسی بزرگ

نقش زنان در وحدت و استقلال ملی ایران زمین

 

گردآوری از گروه پژوهشی آریارمن

 

+ نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 و ساعت 1:24 |
 

منم كـورش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِـل، شاه سومر و اَكَد، شاه چهار گوشه جهان. پسر كمبوجيه، شاه بزرگ … نوه كورش، شاه بزرگ … نبيره چيش‌پيش، شاه بزرگ …
آنگاه كه بدون جنگ و پيكار وارد بابل شدم، همه مردم گام‌هاي مرا با شادماني پذيرفتند. در بارگاه پادشاهان بابِـل بر تخت شهرياري نشستم. مردوك خداي بزرگ دل‌هاي پاك مردم بابـل را متوجه من كرد … زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم.
ارتش بزرگ من به صلح و آرامي وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد. وضع داخلي بابل و جايگاه‌هاي مقدسش قلب مرا تكان داد … من براي صلح كوشيدم.
من برده‌داري را بر‌انداختم، به بدبختي آنان پايان بخشيدم. فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند. فرمان دادم كه هيچكس اهالي شهر را از هستي ساقط نكند.
مَـردوك خداي بزرگ از كردار من خشنود شد … او بركت و مهرباني‌اش را ارزاني داشت. ما همگي شادمانه و در صلح و آشتي مقام بلندش را ستوديم …
من همه شهرهايي را كه ويران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نيايشگاه‌هايي كه بسته شده بودند را بگشايند. همه خدايان اين نيايشگاه‌ها را به جاهاي خود بازگرداندم.
همه مردماني كه پراكنده و آواره شده بودند را به جايگاه‌هاي خود برگرداندم و خانه‌هاي ويران آنان را آباد كردم. همه مردم را به همبستگي فرا خواندم. همچنين پيكره خدايان سومر و اَكَـد را كه نَـبونيد بدون واهمه از خداي بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودي مَردوك خداي بزرگ و به شادي و خرمي به نيايشگاه‌هاي خودشان بازگرداندم. بشود كه دل‌ها شاد گردد.
بشود، خداياني كه آنان را به جايگاه‌هاي مقدس نخستين‌شان بازگرداندم، هر روز در پيشگاه خداي بزرگ برايم زندگانيِ بلند خواستار باشند. بشود كه سخنان پر بركت و نيكخواهانه برايم بيابند. بشود كه آنان به خداي من مَردوك بگويند: '' به كورش شاه، پادشاهي كه ترا گرامي مي‌دارد و پسرش كمبوجيه، جايگاهي در سراي سپند ارزاني دار.''
من براي همه مردم جامعه‌اي آرام فراهم ساختم و صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا كردم.
متن كامل منشور كورش هخامنشي
1. "كورش" (در متن بابلي: ‹كو- رَ - آش›)، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه "بـابِـل" ‹با- بي- ليم›، شاه "سـومـر" ‹شو- مـِ- ري› و "اَكَّـد" ‹اَ‌ك- كـَ- دي- اي›، …
2. ... همه جهان
(از اينجا تا پايان سطر نوزدهم، نه از زبان كورش، بلكه به روايت ناظري ناشناخته كه مي‌تواند نظر اهالي و بزرگان بابل باشد، بازگو مي‌شود).
3. ... مرد ناشايستي به فرمانروايي كشورش رسيده بود.
4. او آيين‌هاي كهن را از ميان برد و چيزهاي ساختگي بجاي آن گذاشت.
5. معبدي بَدلي از نيايشگاه "اِسَـگيلَـه" ‹اِ- سَگ- ايلَـه› براي شهر "اور" ‹او- ريم› و ديگر شهرها ساخت.
("اِسَـگيـلَـه/ اِزاگيلا" نام نيايشگاه بزرگ "مردوك" يا خداي بزرگ است. اين نام شباهت فراواني با نام نيايشگاه ايراني "اِزَگين" در "اَرَتَـه" دارد كه در حماسه سومري "اِنمِـركار و فرمانرواي اَرَته" بازگو شده است. آقاي جهانشاه درخشاني در آرياييان، مردم كاشي و ديگر ايرانيان (تهران، 1382، ص 507)، "اِزَگين" را به معناي "سنگ لاجورد" مي‌داند. از سوي ديگر "كاسيان" نيز رنگ آبي را رنگ خداوند بشمار مي‌آوردند و "كاشّـو/ كاسّـو"، نام خداي بزرگ آنان به معناي "رنگ آبي" است. امروزه همچنان واژه "كاس" براي رنگ آبي در گويش‌هاي محلي بكار مي‌رود. براي نمونه در گيلان، مردان با چشم آبي را "كـاس آقا" خطاب مي‌كنند. همچنين براي آگاهي از پيوند اَرَتَـه با نواحي باستانيِ حاشيه هليل‌رود در جنوب جيرفت بنگريد به: مجيدزاده، يوسف، جيرفت كهن‌ترين تمدن شرق، تهران، 1382).
6. او كار ناشايست قرباني كردن را رواج داد كه پيش از آن نبود ... هر روز كارهايي ناپسند مي‌كرد، خشونت و بد‌كرداري.
7. او كارهاي ... روزمره را دشوار ساخت. او با مقررات نامناسب در زنـدگي مـردم دخالت مي‌كرد. اندوه و غم را در شهرها پراكند. او از پرستش "مَــردوك" ‹اَمَـر- اوتو› خداي بزرگ روي برگرداند.
(گمان مي‌رود نام "مردوك" با واژه آريايي و اوستايي "اَمِـرِتات" به معناي "جاودانگي/ بي‌مرگي" در پيوند باشد. اما ويژگي‌هاي ديگر مردوك شباهت‌هايي با "اهورامزدا" دارد و همچون او در سياره "مشتري" متجلي مي‌شده است. همانگونه كه مردوك را با نام "اَمَـر- اوتو‌" مي‌شناخته‌اند؛ از او با نام آريايي و كاسيِ "شوگورو" نيز ياد مي‌كرده‌اند كه به معناي "بزرگترين سرور" بوده و با معناي اهورامزدا (سرور دانا/ سرور خردمند) در پيوند است).
8. او مردم را به سختي معاش دچار كرد. هر روز به شيوه‌اي ساكنان شهر را آزار مي‌داد. او با كارهاي خشنِ خود مردم را نابود مي‌كرد ... همه مردم را.
9. از ناله و دادخواهي مردم، "اِنـليل/ ايـلّيل" خداي بزرگ (= مردوك) ناراحت شد ... ديگر ايزدان آن سرزمين را ترك كرده بودند. (منظور آباداني و فراواني و آرامش)
10. مردم از خداي بزرگ مي‌خواستند تا به وضع همه باشندگان روي زمين كه زندگي و كاشانه‌اشان رو به ويراني مي‌رفت، توجه كند. مردوك خداي بزرگ اراده كرد تا ايزدان به "بابِـل" بازگردند.
11. ساكنان سرزمين "سـومِـر" و "اَكَّـد" مانند مردگان شده بودند. مردوك بسوي آنان متوجه شد و بر آنان رحمت آورد.
12. مردوك به دنبال فرمانروايي دادگر در سراسر همه كشورها به جستجو پرداخت. به جستجوي شاهي خوب كه او را ياري دهد. آنگاه او نام "كورش" پادشاه "اَنْـشان" ‹اَن- شـَ- اَن› را برخواند. از او بنام پادشاه جهان ياد كرد.
13. او تمام سرزمين "گوتي" ‹كو- تي- اي› را به فرمانبرداري كورش در آورد. همچنين همه مردمان "ماد" ‹اوم- مـان‌مَـن- دَه› را. كـورش با هر " سياه سر" (همه انـسان‌ها) دادگرانه رفتار كرد.
(در تداول، نامِ بابلي "اومان‌منده" را با "ماد" برابر مي‌دانند. اما به نظر مي‌آيد كه اين نام بر همه يا يكي از اقوام آريايي كه در هزاره دوم پيش از ميلاد به مياندورود مهاجرت كرده‌ بوده‌اند؛ اطلاق مي‌شده است).
14. كورش با راستي و عدالت كشور را اداره مي‌كرد. مردوك، خداي بزرگ، با شادي از كردار نيك و انديشه نيكِ اين پشتيبان مردم خرسند بود.
15. او كورش را برانگيخت تا راه بابل را در پيش گيرد؛ در حالي كه خودش همچون ياوري راستين دوشادوش او گام برمي‌داشت.
(ممكن است منظور ديده شدن سياره مشتري بوده باشد. در باورهاي ايراني، سياره مشتري نماد آسمانيِ اهورامزدا/ مردوك بوده است. نك به: بارتل ل. واندروردن، پيدايش دانش نجوم، ترجمه همايون صنعتي‌زاده، 1372. او حتي منظور از "سپاه پر شمار او" را نيز ستارگان آسمان مي‌داند).
16. لشكر پر شمار او كه همچون آب رودخانه شمارش ناپذير بود، آراسته به انواع جنگ‌افزارها در كنار او ره مي‌سپردند.
17. مردوك مقدر كرد تا كورش بدون جنگ و خونريزي به شهر بابل وارد شود. او بابل را از هر بلايي ايمن داشت. او "نَـبـونـيد" ‹نـَ- بو- نـَ- ايد› شاه را به دست كورش سپرد.
18. مردم بابل، سراسر سرزمين سومر و اَكَّـد و همه فرمانروايان محلي فرمان كورش را پذيرفتند. از پادشاهي او شادمان شدند و با چهره‌هاي درخشان او را بوسيدند.
19. مردم سروري را شادباش گفتند كه به ياري او از چنگال مرگ و غم رهايي يافتند و به زندگي بازگشتند. همه ايزدان او را ستودند و نامش را گرامي داشتند.
20. منم "كـورش"، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِـل، شاه سومر و اَكَّـد، شاه چهار گوشه جهان.
(از اينجا روايت به صيغه اول شخص و از زبان كورش بازگو مي‌شود. استرابو نقل مي‌كند كه "كورش" نامي است كه او پس از پادشاهي و با الهام از رود "كُـر" در جنوب پاسارگاد بر خود نهاد. پيش از اين، نام او "اَگـرَداتوس Agradatus" (اَگـرَداد/ اَگـراداد) بوده است. نك به: جغرافياي استرابو، ترجمه هـ. صنعتي‌زاده، 1382، ص. 319).
21. پسر "كمبوجيه" ‹كـَ- اَم- بو- زي- يَه›، شاه بزرگ، شاه "اَنْـشان"، نـوه "كـورش" (كـورش يكم)، شاه بزرگ، شاه اَنشان، نبيره "چيش‌پيش" ‹شي- ايش- بي- ايش›، شاه بزرگ، شاه اَنشان.
22. از دودمـاني ‌كـه ‌هميشه شـاه بـوده‌اند و فـرمانـروايي‌اش را "بِل/ بعل" ‹بـِ- لو› (خداوند/ = مردوك) و "نَـبـو" ‹نـَ- بو› گرامي مي‌دارند و با خرسندي قلبي پادشاهي او را خواهانند. آنگاه كه بدون جنگ و پيكار وارد بابل شدم؛
("نَـبـو" ايزد نويسندگي و دبيـري بـوده، و نيايشگاه او به نـام "اِزيـدَه" خوانده مي‌شده است. ورود كورش "بدون جنگ و پيكار" به بابل، نه تنها در گزارش او، بلكه در متون بابلي همچون "سالنامه نبونيد" و نيز در "تواريخ هرودوت" (كتاب يكم) تأييد شده است. براي آگاهي از سالنامه نبونيد نگاه كنيد به: Hinnz, W., Darios und die Perser, I, 1976, p. 106.).
23. همه مـردم گام‌هاي مرا با شادماني پذيرفتند. در بارگاه پادشاهان بـابـل بر تخت شهرياري نشستم. مَردوك دل‌هاي پاك مردم بابل را متوجه من‌كرد، زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم.
(پذيرش كورش توسط مردم، در "كورش‌نامه/ سيروپدي" (Curou Paideia) نوشته گزنفون نيز تأييد شده است. گزنفون اظهار مي‌دارد كه مردمان همه كشورها با رضايت خودشان پادشاهي و اقتدار كورش را پذيرفته بودند (سيروپدي، كتاب يكم)).
24. ارتش بزرگ من به صلح و آرامي وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد.
25. وضع داخلي بابل و جايگاه‌هاي مقدسش قلب مرا تكان داد ... من براي صلح كوشيدم. نَـبونيد، مردم درمانده بابل را به بردگي كشيده بود، كاري كه در خور شأن آنان نبود.
26. من برده‌داري را برانداختم. به بدبختي‌هاي آنان پايان بخشيدم. فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند. فرمان دادم كه هيچكس اهالي شهر را از هستي ساقط نكند. مردوك از كردار نيك من خشنود شد.
27. او بر من، كورش، كه ستايشگر او هستم، بر پسر من "كمبوجيه" و همچنين بر همه سپاهيان من،
28. بركت و مهرباني‌اش را ارزاني داشت. ما همگي شادمانه و در صلح و آشتي مقام بلندش را ستوديم. به فرمان مَردوك همه شاهاني كه بر اورنگ پادشاهي نشسته‌اند؛
29. و همه پادشاهان سرزمين‌هاي جهان، از "درياي بالا" تا "درياي پايين" (درياي مديترانه تا خليج فارس)، همه مردم سرزمين‌هاي دوردست، همه پادشاهان "آموري" ‹اَ- مور- ري- اي›، همه چادرنشينان،
30. مـرا خـراج گذاردند و در بـابـل بر من بـوسـه زدنـد. از ... تا "آشـــور" ‹اَش- شور› و "شوش" ‹شو- شَن›.
31. من شهرهاي "آگادِه" ‹اَ- گـَ- دِه›، "اِشنونا" ‹اِش- نو- نَك›، "زَمبان" ‹زَ- اَم- بـَ- اَن›، "مِتورنو" ‹مـِ- تور- نو›، "دير" ‹دِ- اير›، سرزمين "گوتيان" و شهرهاي كهن آنسوي "دجله" ‹اي- ديك- لَت› كه ويران شده بود را از نو ساختم.
32. فرمان دادم تمام نيايشگاه‌هايي كه بسته شده بود را بگشايند. همه خدايان اين نيايشگاه‌ها را به جاهاي خود بازگرداندم. همه مردماني كه پراكنده و آواره شده بودند را به جايگاه‌هاي خود برگرداندم. خانه‌هاي ويران آنان را آباد كردم. همه مردم را به همبستگي فرا خواندم.
(با اينكه هيچ دليل قاطعي در زرتشتي بودنِ كورش بزرگ در دست نيست؛ اما او همچون زرتشت به اين باور كهن ايراني پايبند بوده است كه هر كس در پرستش خداي خود و انتخاب دين خود آزاد است. افسوس كه موبدان زرتشتيِ عصر ساساني با سختگيري‌ و خشونت‌هاي بي‌شمار و اعمال سليقه‌هاي شخصي در تحريف آيين زرتشت، به اين دستاورد با ارزش فرهنگ ايراني آسيب زدند).
33. همچنين پيكره خدايان سومر و اَكَّـد را كه نَـبونيد بدون واهمه از خداي بزرگ به بابل آورده بود؛ به خشنودي مَردوك به شادي و خرمي،
34. به نيايشگاه‌هاي خودشان بازگرداندم، بشود كه دل‌ها شاد گردد. بشود، خداياني كه آنان را به جايگاه‌هاي مقدس نخستين‌شان بازگرداندم،
(گشايش و بازسازي نيايشگاه‌ها به فرمان كورش، دستكم در يك متن ديگر شناخته شده است. بر اين لوح چهار سطري كه از "اَرَخ" در مياندورود كشف شده، آمده است: "منم كورش، پسر كمبوجيه، شاه توانمند، آنكه "اِسَـگيلَـه" و "اِزيـدَه" را باز ساخت." براي آگاهي بيشتر نگاه كنيد به صفحه 156 مقاله W. Eilers در كتاب‌شناسي).
35. هر روز در پيشگاه خداي بزرگ برايم خواستار زندگاني بلند باشند. بشود كه سخنان پر بركت و نيكخواهانه برايم بيابند. بشود كه آنان به خداي من مَردوك بگويند: ''به كورش شاه، پادشاهي كه ترا گرامي مي‌دارد و پسرش كمبوجيه جايگاهي در سراي سپند ارزاني دار.''
(در باورهاي ايراني، "سراي سپند" يا "اَنَـغْـرَه رَئُـچَـنْـگْـه" (اَنَـغران/ اَنارام) به معناي "روشناييِ بي‌پايان و جايگاه خداي بزرگ يا اهورامزدا و بهشت برين است).
36. بي‌گمان در روزهاي سازندگي، همگيِ مردم بابل، پادشاه را گرامي داشتند و من براي همه مردم جامعه‌اي آرام فراهم ساختم. (صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا كردم). . . . .
37. … غاز، دو اردك، ده كبوتر. براي غازها، اردك‌ها و كبوتران…
(از سطر 37 تا 45 بخش نويافته‌اي است كه در مقاله "در باره منشور كورش" به آن اشاره شد. اين نُه سطر دنباله بلافصل سطرهاي پيشين نيست).
38. ... باروي بزرگ شهر بابل بنام "ايمگور- اِنـليل" ‹ايم- گور- اِن- ليل› را استوار گردانيدم ...
39. ... ديوار آجري خندق شهر را،
40. ... كه هيچيك از شاهان پيشين با بردگانِ به بيگاري گرفته شده به پايان نرسانيده بودند؛
41. ... به انجام رسانيدم.
42. دروازه‌هايي بزرگ براي آنها گذاشتم با درهايي از چوب "سِدر" و روكشي از مفرغ ...
43. ...كتيبه‌اي از پـادشاهي پيش از من بنام "آشور بانيپال" ‹آش- شور- با- ني- اَپ- لي›
44. ...
45. ... براي هميشه!
منابعي براي آگاهي بيشتر از متن منشور كورش:
Berger, P. R., Der Kyros-Zylinder mit dem Zusatzfragment BIN II Nr. 32 und die Akkadischen Personennamen im Danielbuch, Zeitschrift fur Assyriolgie 64. 1975
Eilers, W., Le texte cunéiforme du Cylinder de Cyrus, Acta Iranica 2, 1974
Harmatta, J., Les modèles littéraires de ? édit Babylonien de Cyrus, Acta Iranica 1, 1974
Kuhrt, E., The Cyrus Cylinder and Achaemenid Imperial Policy, JSOT (نشريه مطالعات عهد عتيق) , 25, 1983
Lecoq, P., Les Inscriptions de Perse Achemenide, Paris, 2000
Oppenheim, A. L. Traduction du Cylinder du Cyrus in Pritchard, J. b., Ancient Near Easte Texts Relating to the Old Testament, Princeton, 1955
Rawlinson, H. C., Notes on a Newly Discovered Clay Cylinder of Cyrus the Great. JRAS, 12. 1880

+ نوشته شده توسط حمید در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:43 |

موسيقي در دوران هخامنشي


بر اساس نوشته هاي هرودوت مورخ يوناني، مغان هخامنشي بدون همراهي ساز با ناي سرودهاي مذهبي مي خواندند و از اين نظر، نه مثل سرود خوانان بابلي و آشوري بودند و نه تحت تاثير اقوام سامي. موسيقي اين سرودها صرفآ موسيقي آوازي بود و نه موسيقي سازي

مشاهده مي کنيد که پرهيز از استفاده از ساز و آلات در موسيقي مذهبي از ادوار گذشته تاريخي وجود داشته و اثرات آن تا به امروز هم به چشم مي خورد

مسئوليت اجراي سرودهاي مذهبي با موبدان خوش آواز بوده و به قول "استرابو" دانشمند يوناني اين نغمه ها منحصر به مفاخر پهلواني و مناجات با يزدان بوده است. شايان ذکر است که امروزه بازمانده هايي از اين آئين کهن هنوز هم در فرهنگ ايران ديده مي شود

:
هرودوت هم چنين مي نويسد

"
ايرانيان براي قرباني در راه خداوند و مقدسات خود، کشتارگاه و آتشکده ندارند و بر قبور مردگان شراب نمي پاشند. در عوض يکي از پيشوايان مذهبي حاضر مي شود و يکي از سرودهاي مذهبي را مي خواند

موسيقي رزمي
اما در دوران هخامنشي موسيقي نوع ديگري هم موجود بوده است. يکي از انواع ديگر، موسيقي رزمي با جنگي بوده است

:
گزنوفون ديگر مورخ يوناني در کتاب "سيروپيديا" مي نويسد

"
کورش کبير به عادت ديرينه، در موقع حمله به ارتش آشور سرودي را آغاز کرد و سپاهيان او با صداي بلند آنرا خواندند و بعد از پايان سرود، آزادمردان با قدمهاي مساوي و منظم به راه افتادند. کورش در وقت حمله به دشمن سرود جنگي را آغاز کرد و سپاهيان با او هماهنگ شدند

"
کورش براي حرکت سپاه دستور داد سربازان با شنيدن صداي شيپور قدم بردارند و حرکت کنند، زيرا صداي شيپور علامت حرکت است

:
اين سروده ها براي بر انگيختن حس شجاعت و دليري سربازان اجرا مي شد و گزنوفون اضافه مي کند که

"کورش از کشته شدن
سربازان طبري و طالشي مغموم شد و براي مرگ سربازان مازندراني و طالشي سرودي خواند و اين همان سرودي است که در ادوار بعد در مراسم موسوم به 'مرگ سياوش' خوانده مي شد."

اين مراسم هنوز هم در بين بسياري از طوايف ايراني وجود دارد و بنام "سوگ
سياوشان" يا "سووشون" معروف است و بقاياي اين آئين قديمي حتي در مراسم آئيني ايران بعد از اسلام نيز ديده مي شود.

از دوران هخامنشي سازهايي باقيمانده است از آنجمله مي تواند به کرنا، ني، شيپور، کوس (نوعي ساز ضربي)، دراي و سنج اشاره کرد.

در سال 1336 هجري شمسي در کاوشهاي تخت جمشيد در حول و حوش آرامگاه اردشير سوم هخامنشي، يک شيپور فلزي به طول 120 سانتي متر به دست آمد که شبيه کرناي است. قطر دهنه آن 50 سانتيمتر و جزو سازهاي جنگي محسوب مي شود

موسيقي مجلسي
اما نوع ديگري از موسيقي بنام مجلسي نيز در آن روزگار مرسوم بوده است. موسيقي مجلسي يا همان بزمي از دير باز در تمدن ايران وجود داشته است. آوازهاي فراغت، سرودهاي شادي و سرور، در جلسات بزم بکار مي رفت و سازهاي ويژه و شيوه اجراي خاص خود را داشت.

گزنوفون و هرودوت هر دو از اين نوع موسيقي نام برده اند و ديگر مورخ يوناني "آتنه" در اين باره نوشته است که :

"
در جشن مهرگان که در حضور شاهنشاه هخامنشي برگزار مي شد، نوازندگان و خوانندگان با اجراي برنامه هايي در مجلس شرکت مي کردند و خوانندگان و نوازندگان در آن جشن ها سهم اساسي داشتند."

هرودوت از وجود تعداد زيادي موسيقيدان در عصر هخامنشي ياد مي کند و مي نويسد که آنها در دربار نيز زندگي مي کردند و در روزهاي جشن همچون مهرگان، سده، نوروز و ... به دربار خوانده مي شدند و شادي و سرور برپا مي کردند.

:
گزنوفون نيز مي نويسد

"
کورش براي کياخسار تعدادي از موسيقيدانها را برگزيد ... اسکندر مقدوني از خزانه کورش 320 فقره اسب و آلات موسيقي را بدست آورد ..."

:
و جالب اينجاست که در سفرنامه فيثاغورث نيز به مراسم تاجگذاري داريوش اشاره شده است

"
حدود 360 دختر خنياگر (نوازنده يا خواننده) به آوزاخواني و نوازندگي مي پرداختند."

 

فرستنده: برزو --از شهرستان ماسال

+ نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 و ساعت 16:28 |
خلیج همیشه فارس

باید خوابشو ببینی که بگین خلیج عرب


 

گزیده هایی از منشور حقوق بشر کوروش بزرگ

 

فرمان دادم همه مردم در کیش و آیین و پرستش خدای خود آزاد باشند

 

  *  تمام افراد بشر آزاد به دنیا می آیند  و از لحاظ حیثیت وحقوق با هم برابرند و همه دارای عقل و وجدان هستند و باید نسبت به یکدیگر با روح برادری رفتار کرد

 

‍* هر کس می تواند بدون هیچ گونه تمایز  بویژه از حیث  .  نژاد .  رنگ  . جنس  . زبان . مذهب . عقیده سیاسی یا هر عقیده دیگر و همچنین ملیت . وضع اجتمایی . ثروت . نسب و یا هر موقعیت دیگر  از تمام حقوق و کلیه آزادی هایی که در این اعلامیه ذکر شده بهرمند گردد. 

 

* هر کس حق زندگی آزاد و امنیت شخصی دارد

 

* هیچ کس را نمی توان در بردگی نگاه داشت و داد و ستد بردگان به هر شکلی که باشد ممنوع است

*آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم مقدم مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت سلطنت نشستم. " مردوک "، خدای بزرگ دل های مردم بابل را به سوی من گردانید زیرا من او را ارج نهاده و گرامی داشته ام.

*هیچ کس را نباید به خاطر تقصیری که یکی از خویشاوندان کرده مجازات کرد. من، کوروش، برده داری را برانداختم و به بدبختی های آنها پایان دادم و تا روزی که زنده ام نخواهم گذاشت مردان و زنان را به عنوان کنیز و غلام بفروشند و حکام و زیر دستان من مکلف هستند که در حوزه حکومت و ماموریت خود مانع از خرید و فروش مردان و زنان به عنوان غلام و کنیز شوند و باید رسم برده داری به کلی از جهان برافتد.

+ نوشته شده توسط حمید در دوشنبه بیستم اسفند 1386 و ساعت 14:44 |

 

قبل از مهاجرت اقوام آريايي به ايران، صفحات شمالي ايران يعني نواحي جنوب درياي مازندران، مسكن اقوامي مانند كادوسيان، آماردها، كاسپيان و تپوري ها و بود، قديمي ترين سندي كه از قوم كاسي ها ياد مي كند مربوط به سده 24 قبل از ميلاد و متعلق به «پوزوراين شوشيناك» است. هرودوت مورخ يوناني اين قسمت را حاكم نشين پانزدهم بر شمرده كه «ساس ها» و «كاسپي ها» ي ساكن آن دويست تالان خراج به داريوش مي پرداختند.

  استرابن كه در 40 ق.م تا 40 ميلادي مي زيست اقوام گلامي، كادوس، ماردي و بعضي قبايل گرگاني را ساكنان نواحي شمال كوه پراخواتراس (البرز) دانسته است.

 در گذر زمان اعراب كادوسيان را طيلسان خواندند. بعدها اين نام نيز تغيير يافت و امروزه آنها را تالش يا تالشان مي نامند. «پلوتارك» مورخ يوناني درباه جنگ كادوسيان با اردشير ساساني در 384 ميلادي سخن گفته است.

 «پيرنيا» با توجه به نوشته هاي «كتزياس» درباره كادوس ها مي گويد مادها ابتدا گيلان و حوالي ان را در اختيار داشتند ولي در اواخر دوره مادها، به سبب پاره اي اختلافات آن را از دست داده اند، چنانكه در اواخر عصر هخامنشي نيز كادوسي ها به صورت نيمه مستقل مي زيستند. نزاع ميان مادها و كادوسيان از وقايع مهم اواخر حكومت مادها است.

 در زمان حكومت آرته ميس، يكي از درباريان پارسي به نام «پارسداس» با چند هزار سوار و پياده به كادوسيان پناه برد و با انان پيمان خويشاوندي بست. در جنگي ميان كادوسي ها و مادها، او رهبري كادوس ها را به عهده داشت.

 الكساندر خود زوكو گل ها، كادوسي ها، در بيك ها، اوتي ها، اناري ها، دوكوزيني ها، آماردها و كاسپين ها را از اقوام ساكن درياي مازندران دانسته است.

  در اوستا بارها از ناحيه گيلان به عنوان «ورن» يا «ورن چهارگوش» نام برده شده است. در فرگرد اول، ونديداد گيلان را محل تولد فريدون دانسته و آمده است: «چهاردهمين كشوري كه من (اهورا) بيافريدم ورن چهارگوشه باشد در آنجايي كه فريدون كشنده اژي دهاك تولد يافت».

 و يا «فريدون پسر آبتين از خانداني توانا در [سرزمين] چهارگوشه ورن صد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند پيشكش [آناهيتا] كرد».

 آرياييان سكنان اين ناحيه را پيرو اهريمن و ديومي ناميدند. اين مسئله شايد به دليل مقاومت جانانه آنها در مقابل عناصر مهاجم و مهاجر اين نژاد جديد باشد.

 امروزه در گيلان واژه «تور» به ديوانه اطلاق مي شود كه احتمالاً ريشه در باورهاي كهن آريايي دارد. جالب توجه آن كه همين مردماني كه چنين حقيرانه از آنها ياد شده قبل از حمله آريايي ها، از تمدن و حكومت هاي پيشرفته و قدرتمندي برخوردار بودند.

 يكي از اقوامي كه در گيلان مي زيستند «كاسي ها» هستند كه نژاد انها كاملاً ناشناخته مانده است. اينان در نقاط كوهستاني سكونت داشتند و بعدها همراه سيل مهاجرت اقوام جديد، به عرصه هاي جنوبي البرز گوچيدند. عصر برنز و تمدن شكوفاي آن را مي توان متعلق به كاسي ها دانست. «كايوس پلينوس» تمام مناطق جنوب درياي مازندران را جايگاه كاسپي ها ذكر كرد و آن ها را از جانب شرق همسايه پارت ها و تايپرها (طبري ها) مي داند. استرابن محل زندگي آنها را ناحيه شرقي تر بندر خزر و آنها را مهاجريني مي خواند كه از جانب درياي مازندران آمده اند. دلاپرت، كاسي ها را از قالب ميتاني ناميده و معتقد است طوايف مختلف كاس در حوالي «پاراخواتر» PARAKHOATR))كه با كوهستان تالش مطابقت مي نمايد سكني داشتند.

 كاسي ها از 1746 تا 1171 ق.م و تحت نام سلسله سوم بابل بر آنجا حكومت كردند. موسس اين سلسله «گانداش» بود. رب النوع بزرگ انها سورياش (رب النوع آفتاب) آرياني بود. با توجه به اين نظرات به خوبي مي توان خط سير و امتداد فرهنگ و تمدن كاسي ها را از نواحي جنوب درياي مازندران تا مناطق زاگرس و در نهايت بين النهرين پي گرفت، جايي كه تمدن و حكومت اين اقوانم به مدت شش قرن در آنجا سيطره داشت.

 امروز هنوز آثاري از نام كاسي ها در شمال ايران و در اسامي محل ها و نام افراد به چشم مي خورد. نام درياي خزر و شهر قزوين ماخوذ از نام اين اقوام است. شواهد فرضي قوي بر اين فرضيه وجود دارد كه كاسپيان ها اوايل هزاره چهارم و حتي پنجم قبل از ميلاد كشاورز بودند و دانش كشاورزي از فلات كاسپيان به سرزمين هاي كنار دري و اطراف رودهاي جيحون، سيحون و دجله و فرات سرايت كرد و انتشار يافت.

 از ديگر اقوام ساكن گيلان در عصر قبل از آريايي، آماردها هستند. نام رودخانه سفيدرود «آماردوس» از اين نژاد گرفته شده است. «كتزياس» كوروش را پسر جواني ازايل مردها (آماردها) ناميده است.

 ماردها و كادوسيان در زمان تسخير شهر سارد و بابل خدمات شاياني به «كوروش» نمودند. تمدن مارليك در كناره سفيدرود را به اين قوم نسبت مي دهند. «اشك» پنجم پادشاه پارتي بر اين قوم حمله برد و عده زيادي از آنان را به خراسان و برخي ديگر را به ايوان كيف يا شاراكس كوچاند. ماردها زماني از رود قزل اوزن تا گرگان را در اختيار داشتند.

 در زمان ساسانيان، «اردشير» در سال 384 ق.م در راس قشوني كه پلوتارك يوناني تعداد آنها را 300 هزار پياده و 000،10 سواره ذكر كرده براي فرونشاندن شورش گيلان بدان سولشگر كشيد.

 در زمان ساسانيان «چشنسف» يا «گشنسب شاه» بر تپشخوارگر كه منطقه وسيعي از آذربايجان تا دامغان امتداد داشت، حكمروايي داشت. خاندان گشنسب از 330 ق.م تا 419 و به قولي 529 ميلادي بر گيلان و مازندرن حكومت داشتند. اينان خود را از خاندان اردشير دراز دست مي دانستند.

 دوران طولاني حكومت اين خاندان هم زمان با سلطه حكومت هاي سلوكي و اشكاني و قسمت عمده اي از تاريخ حكومت ساساني است.

 در زمان نفوذ آيين مزدكي، شمال ايران به عنوان يكي از پايگاه هاي ترويج اين آيين درآمد. «كيوس» پسر «قباد» اين آيين را پذيرفت و عليه «خسرو» برادر كوچك تر شوريد و با سپاهي از گيلان و ديلمان و تپشخوارگر به مدائن تاخت، ولي شكست خورد و به قتل رسيد.

 پس از رقابت بر سر شاهنشاهي بين «جاماسب» و «قباد» فرزندان ساساني و شكست جاماسب، او به نواحي دربند خزر رفت و در آنجا حكومت كرد. «فيروز» نوه جاماسب وسعت اين حكومت را تا نواحي گيلان گسترش مي دهد. وي با يكي از خاندان هاي حاكم بر گيلان وصلت كرد كه ثمره آن ازدواج «گيل بن گيلانشاه» بود. گيلانشاه كه بعدها به «گاوباره» معروف شد، به طبرستان رفت و در نبرد با تركان ماورالنهر مجاهدت هاي بسيار از خويش نشان داد. بعدها با آشكار شدن اصل و نصب وي يزدگرد حكومت طبرستان را به او سپرد و آذرولاش حاكم انجا را بر كنار نمود. زمان حكومت وي هم زمان با حكومت خلفاي راشدين و اوايل عصر اموي است. خاندان «رابويه» و «پادوسبان» كه پسران گيل گاوباره بودند بعدها بر رويان طبرستان حكومت كردند. پادوسبانان يا استنداران تا 1006 هـ.ق بر مناطقي از گيلان و مازندران حكومت كردند و پس از آن منقرض شدند.

 

سرزمين‌ :

 

منطقه‌ قومي‌ تالش‌ از حدود شهرستان‌ رودبار گيلان‌ آغاز مي‌ شود و با دربرگرفتن‌سراسر آبريز شرقي‌ البرز شمالي‌ - جبال‌ تالش‌ و جلگه‌ هاي‌ ساحلي‌ آن‌ ، از كپورچال‌ تامغان‌ شرقي‌ و شهرستان‌ ساليان‌ در خاك‌ شيروان‌ (جمهوري‌ آذربايجان‌كنوني‌) امتداد مي‌يابد (عبدلي‌ 1380الف‌،ص‌ 112) مارسل‌ بازن‌ با ترسيم‌ نقشه‌ هايي‌ ، حدود منطقه‌ي‌ مذكور رامشخص‌ كرده‌ است‌ (ج‌ 1،ص‌ 20و21-ج‌ 2،ص‌ 636و639) اين‌ منطقه‌ به‌ سه‌ حوزه‌ تقسيم‌ مي‌شود 1 - حوزه‌ شمالي‌ شامل‌ شهرستانهاي‌ - رايونهاي‌ : آستارا ، لنكران‌، لريك‌، ماساللي‌ ،بيله‌ سوار ، ياردملي‌ و جليل‌ آباد .(رجبوف‌ 1992،ص‌ 2) 2 - حوزه‌ مياني‌ شامل‌ شهرستانهاي‌: آستارا، تالش‌ ، رضوانشهر و ماسال‌ . 3 - حوزه‌ جنوبي‌ كه‌ در برگيرنده‌ شهرستانهاي‌فومن‌ و شفت‌ مي‌ باشد و مارسل‌ بازن‌ حدود اين‌ حوزه‌ را از شاندرمن‌ تا چنار رودخان‌نوشته‌ است‌ (ج‌ 2،634) بخشهايي‌ از منطقه‌ قومي‌ تالش‌ نيز در محدوده‌ شهرستانهاي‌ نمين‌، رودبار ، بندر انزلي‌ و صومعه‌ سرا قرار گرفته‌ است‌ .(بازن‌ ،ج‌ 2،ص‌ 634).

نقاط‌ مسكوني‌ تالشان‌ در گذشته‌ بيشتر از حال‌ به‌ سوي‌ شمال‌ پيش‌ رفته‌ بود و با نقاط‌تات‌ نشين‌ جنوب‌ قفقاز تماس‌ مي‌ يافت‌ (اُرانسكي‌ 1358،ص‌ 317) و به‌ نظر مي‌ رسد كه‌ ازجانب‌ شمال‌ غرب‌ نيز به‌ ارسباران‌ و رودخانه‌ ارس‌ امتداد مي‌ يافت‌ و با ميتانيان‌ وارمنيان‌ همسايه‌ بودند(علي‌ اف‌ ،ص‌ 30،دياكونوف‌،ص‌ 607) آثار اين‌ گستردگي‌ درشمال‌ غربي‌پيوسته‌ آشكار بوده‌ . چنانكه‌ در اواسط‌ سده‌ هفتم‌ هـ . ق‌ اهالي‌ كليبر هنوز مركب‌ از ترك‌ وتالش‌ بودند (مستوفي‌ 1362،ص‌ 84) و نام‌ تالش‌ هنوز بر روي‌ چند طايفه‌ بزرگ‌ مغان‌ وساكن‌ در اراضي‌ جنوب‌ ارس‌ ، همچون‌ ميكائيللو و قوجه‌ بيگ‌ لو كه‌ دست‌ كم‌ نيم‌ قرن‌پيش‌ ازاين‌ مشتمل‌ بر 5000خانوار بودند ، باقي‌ مانده‌ است‌ (لغت‌ نامه‌ دهخدا، ذيل‌ طالش‌ )

پراكندگي‌ :

اطلس‌ پراكندگي‌ تالشان‌ بسيار گسترده‌ است‌ . درايران‌ علاوه‌ بر خانواده‌ هاي‌ نسبتا"زيادي‌ كه‌ به‌ دلايل‌ مختلف‌ ، زاد بوم‌ خود را تدريجا" ترك‌ ودر استانهاي‌ ديگر و حتي‌ درخارج‌ از كشور مقيم‌ شده‌ اند ، گروهها و تيره‌ هاي‌ متعددي‌ از آنها در طول‌ سده‌ هاي‌گذشته‌ به‌ نقاطي‌ ديگر كوچانده‌ شده‌ اند. (عبدلي‌ 1369،ص‌ 173) تالشان‌ مهاجر اغلب‌ درمحل‌ سكونت‌ جديد ، از لحاظ‌ زبان‌ و فرهنگ‌ تحليل‌ رفته‌ اند و لي‌ نامشان‌ هنوز بر روي‌روستا ها و محله‌ هاي‌ مورد سكونتشان‌ باقي‌ مانده‌ است‌ . اكنون‌ در بخشهاي‌ : مركزي‌رشت‌ ، چهار اويماق‌ مراقه‌ ، نشتارود تنكابي‌ ، مسير جاده‌ لاهيجان‌ به‌ لنگرود، رامسر ،گيلخوران‌ قائمشهر و بهشهر ، آباديهايي‌ به‌ نام‌ تالش‌ محله‌ وجود دارد.(لغت‌ نامه‌ دهخدا،ذيل‌طالش‌) همچنين‌ در جمهوري‌ آذربايجان‌ علاوه‌ بر سراسراراضي‌ جنوب‌ رودخانه‌ كورا،درشهرستانهاي‌:جواد، شماخي‌ و جوانشير نيز نُه‌ روستاي‌ تالش‌ نشين‌ وجود دارد(وليلي‌1993،ص‌ 53) .

در زمان‌ حكومت‌ استالين‌ ،گروههاي‌ كثيري‌ از تالشان‌ جمهوري‌ آذربايجان‌ به‌ ديگرجمهوري‌ هاي‌ اتحاد جماهير شوروي‌ تبعيد شدند و اكنون‌ در كشور قزاقستان‌ ،شهرها وروستاها ي‌ : چيمكنت‌ 150خانوار ، جوناود 200خانوار ، آريس‌ 200خانوار، مامايفكا500خانوار ، حومه‌ ي‌ شهر چيمكنت‌ 540خانوار تالش‌ زندگي‌ مي‌ كنند و خانوار هايي‌ نيزدر روستاهاي‌ : چرينفكا و خواجه‌ طوغار ، سوت‌ كند ، چالدار ، فولوت‌ و رباط‌ كشور مذكوربه‌ سر مي‌ برند (احمدي‌ 1381،ص‌ 15و16)

ساختار اجتماعي‌ :

جامعه‌ي‌ قومي‌ تالش‌ داراي‌ ساختار ايلي‌ و مبتني‌ است‌ بر : كوچ‌ «خانواده‌» ، دَدَزواَ «دودمان‌» ، طايفه‌ ، تيره‌ و اِل‌ «ايل‌» هريك‌ از اين‌ اركان‌ پنجگانه‌ تعريف‌ ويژه‌ خود رادارد.(عبدلي‌ 1373، ص‌ 39)

ساختار ايلي‌ در تالش‌ شمالي‌ در هم‌ ريخته‌ است‌، در تالش‌ جنوبي‌ خصوصا" در نقاطي‌كه‌ زبان‌ تركي‌ كاملا" جايگزين‌ تالشي‌ شده‌ است‌ روبه‌ فراموشي‌ نهاده‌ و در منطقه‌ بين‌ شهرهاي‌ تالش‌ و ماسال‌ كاملا" حفظ‌ شده‌ است‌ . اهالي‌ منطقه‌ مذكور با نام‌ و سلسله‌ مراتب‌ايلي‌ خود آشنا هستند . به‌ طور مثال‌ - شاندرميني‌ (شاندرمني‌) ها خود را وابسته‌ به‌هشت‌ تيره‌ (طايفه‌) به‌ نامهاي‌ : باي‌َ زا ، خسارَ زا، چَپ‌َ زا ، ايسي‌َ زا ، اَيمات‌ ، سيا مئرد،ماف‌وسنان‌ مي‌ دانند . اين‌ تيره‌ ها ايل‌ شاندرمين‌ را تشكيل‌ مي‌ دهند و يا تالشدولايي‌ ها ايل‌خود را متشكل‌ از تيره‌ هاي‌ : اَردَج‌ ، وَسكَج‌ ،بودَغ‌ ، سيندي‌ ، ره‌ ش‌ ، رينَج‌، مين‌َرِج‌ والل‌َبَش‌َ مي‌ دانند .

كارو پيشه‌ :

قوم‌ تالش‌ متشكل‌ از دو بخش‌ كوه‌ نشين‌ = كوئَج‌ و جلگه‌ نشين‌ = گيلونَج‌ مي‌ باشد .بخش‌ كوه‌ نشين‌ دربر گيرنده‌ دو گروه‌ اصلي‌ شغلي‌ است‌ .1 - دامدار كوچ‌ نشين‌ 2 - چندپيشه‌ اسكان‌ يافته‌ .جلگه‌ نشينان‌ نيز به‌ دو بخش‌ اصلي‌ شهر نشين‌ و روستانشين‌ تقسيم‌ مي‌ شود . شهرنشينان‌ در زمينه‌ هاي‌ كارمندي‌ ، كارگري‌ ، صنعت‌ ، تجارت‌ و خدمات‌ اشتغال‌ دارند .بخشي‌ از آنان‌ داراي‌ قطعه‌ زميني‌ مزروعي‌ در روستا و حاشيه‌ شهر مي‌ باشند .روستانشينان‌ نيز عموما" در زمينه‌ كشت‌ برنج‌ و امور جنبي‌ مانند باغداري‌ ، پرورش‌ زنبور، پرورش‌ كرم‌ ابريشم‌ ، نگهداري‌ دام‌ و طيور فعاليت‌ دارند .(عبدلي‌ 1373،ص‌ 76-72،بازن‌ ج‌2، ص‌ 319-321). با اجراي‌ سياست‌ « خروج‌ دام‌ از جنگل‌ » و بيرون‌ راندن‌ اجباري‌ خانوارهاي‌ كوه‌ نشين‌ از محيط‌ كار و زندگي‌ اجدادي‌ آنها و رها ساختنشان‌ در حاشيه‌ شهر ها ازدهه‌ 1370 به‌ اين‌ سو، بخش‌ مهم‌ وسنتي‌ جامعه‌ تالش‌ شاهد وقوع‌ فاجعه‌ اي‌ مي‌ باشد كه‌در سراسر تاريخ‌ آن‌ قوم‌ اتفاقي‌ سهمگين‌ تر از آن‌ رخ‌ نداده‌ است‌ . بر اثر آن‌ سياست‌ كوه‌- جنگل‌ نشينان‌ تالش‌ نه‌ تنها زمين‌ ، شغل‌ وممر معاش‌ شرافتمندانه‌ خود را از دست‌ مي‌دهد و ساختار اجتماعي‌ اش‌ درهم‌ كوبيده‌ مي‌ شود ،بلكه‌ از لحاظ‌ هويت‌ و فرهنگ‌ نيزدچار بحران‌ و اضمهلال‌ مي‌ گردد .

زبان‌ :

زباني‌ كه‌ قوم‌ تالش‌ بدان‌ سخن‌ مي‌ گويند «تالشي‌» ناميده‌ مي‌ شود تالشي‌ از جمله‌زبانهاي‌ موسوم‌ به‌ هند و اروپايي‌ ست‌ كه‌ به‌ شاخه‌ شمال‌ غرب‌ گروه‌ زبانهاي‌ ايراني‌ بازبسته‌ است‌ .(رجبوف‌،ص‌ 2).

به‌ استناد آمار غير رسمي‌ اما مستند به‌ پژوهشهاي‌ موثق‌ ميداني‌ ، در تالش‌ شمالي‌بيش‌ از هشتصد هزار نفر و در تالش‌ جنوبي‌ بيش‌ از پانصد هزار نفر به‌ زبان‌ تالشي‌ سخن‌مي‌ گويند .

زبان‌ تالشي‌ فاقد خط‌ و سابقه‌ ادبيات‌ مكتوب‌ و صورت‌ ادبي‌ مي‌ باشد (صادق‌ زاده‌2002،ص‌ 12-11). از اين‌ رو در سير تحولات‌ تاريخي‌ به‌ لهجه‌ هاي‌ متعددي‌ تقسيم‌ شده‌است‌ و فاصله‌ آن‌ لهجه‌ ها از شمال‌ به‌ جنوب‌ به‌ حدي‌ مي‌ رسد كه‌ اهالي‌ دومنطقه‌ دور ازهم‌ به‌ دشواري‌ سخن‌ يكديگر را درك‌ مي‌ كنند .

لهجه‌ هاي‌ متعدد زبان‌ تالشي‌ ساختار دستوري‌ ، ويژگي‌ آوايي‌ و اشتراكات‌ لغوي‌ درسه‌ گروه‌ همگون‌ قرار مي‌ گيرند و آن‌ سه‌ عبارتند از :1 - تالشي‌ شمال‌. شامل‌ تالش‌جمهوري‌ آذربايجان‌ و شهرستانهاي‌ نمين‌ و آستارا . 2 - تالش‌ مياني‌ . شامل‌ كرگانرود ،اسالم‌ و تالشدولا . 3- تالش‌ جنوبي‌ كه‌ در برگيرنده‌ شهرستانهاي‌ ماسال‌ و فومن‌ و شفت‌مي‌ باشد.(عبدلي‌ 1380ب‌،ص‌ 31) .

زبان‌ تالشي‌ از مشخصات‌ ويژه‌ اي‌ برخوردار است‌ كه‌ نخستين‌ كساني‌ را كه‌ به‌ آن‌زبان‌ علاقمند شده‌ اند ، متعجب‌ كرده‌ است‌ .(بازن‌ ،ج‌2،ص‌ 415) از جمله‌ ي‌ ويژگيهاي‌ آن‌زبان‌ ، كهنگي‌ و مهجوري‌ تركيب‌ اصوات‌ مي‌ باشد كه‌ در بسياري‌ موارد با زبان‌ پارسي‌تفاوت‌ داشته‌ و با مادي‌ و پارتي‌ و اوستايي‌ شباهت‌ دارد . (دياكونوف‌، ص‌ 90) تاجايي‌ كه‌ دربازسازي‌ زبان‌ مادي‌ باستان‌ كه‌ تا كنون‌ بيشتر بر اساس‌ آثار آن‌ زبان‌ در كتيبه‌ هاي‌هخامنشي‌ صورت‌ گرفته‌ است‌ ، اكنون‌ مي‌ توان‌ تالشي‌ را نيز ملحوظ‌ داشت‌.(يارشاطر2536،ج‌ 1،ص‌ 69) .

مذهب‌ :

 تالشان‌ مسلمان‌ و پيرو مذاهب‌ شيعه‌ و سني‌ شافعي‌ مي‌ باشند بخشي‌ از تالشان‌ نيزپيروامام‌ حنبل‌ بودند ولي‌ بعد ها تغيير مذهب‌ داده‌ اند.دراين‌ باره‌ آمده‌ است‌ : در سده‌چهارم‌ هـ .ق‌ بيشتر گيلانيان‌ ، از آن‌ جمله‌ ساكنان‌ نواحي‌ گسكرو فومن‌ سني‌ حنبلي‌ بودند(مقدسي‌ 1361،ج‌2،ص‌542) بنا به‌ نوشته‌ عمري‌ دمشقي‌ در مسالك‌ الابصار ، گيلان‌ بيه‌ پس‌شامل‌ چهار شهر بزرگ‌ با نامهاي‌ : فومن‌ ، تولم‌ ، گسكر و رشت‌ بوده‌ و مردم‌ آن‌ بر مذهب‌حنبلي‌ بودند .(ستوده‌ 1349،ج‌1،ص‌ 2) حمد الله‌ مستوفي‌ (ص‌ 93) از تالش‌ شمالي‌ با نام‌گشتاسفي‌ ياد كرده‌ و نوشته‌ است‌ كه‌ مردمش‌ بر مذهب‌ امام‌ شافعي‌ مي‌ باشند . آن‌ بخش‌از جامعه‌ قومي‌ تالش‌ كه‌ حنبلي‌ بودند بعد ها اغلب‌ به‌ شيعه‌ ي‌ امامي‌ تغيير مذهب‌ داده‌اند . اكنون‌ رواج‌ مذهب‌ شافعي‌ به‌ موازات‌ مذهب‌ شيعه‌ از مرز شاندرمن‌ آغاز مي‌ شود وبه‌ سوي‌ شمال‌ تا حدود آستارا ادامه‌ مي‌ يابد و از آنجا به‌ بعد جاي‌ خود را به‌ اكثيرت‌شيعه‌ مي‌ دهد (بازن‌،ج‌2،ص‌619) خانقاه‌ نقشبنديه‌ تنها طريقت‌ صاحب‌ نفوذ در بين‌ تالشان‌سني‌ به‌ شمار مي‌ آيد .

 

منابع‌ :

علی عبدلی.

 

 

+ نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 و ساعت 14:52 |

 

 

نياكان ما از چند هزار سال پيش دريافته بودند كه هر انسان زنده از تن، جان، روان، وجدان و فروهر (Fravahr) سرشته شده كه پويندگي و بالندگي انسان از كوشش و جوشش آن‌هاست.

فروهر از دو واژه‌ي “فره” به معني جلو، پيش و “وهر” يا ورتي به معني برنده و كشنده درست شده است و شايد بتوان گفت از نظر زندگي، فروهر بزرگترين و باارزش‌ترين جزء وجود انسان است ، چون پرتوي از هستي بي‌پايان اهورامزداست كه انسان را به‌سوي رسايي رهنما مي‌شود و وظيفه‌ي پيش‌بري و فرابري، براي انسان به برترين پايه‌ي هستي را داراست. و پس از مرگ با همان پاكي و درستي به اصل خود (اهورامزدا) مي‌پيوندد.

امروزه نگاره‌ي زير بين زرتشتيان نمايانگر شكل فروهر است و به‌عنوان نشانواره‌ي دين زرتشتي به‌كار مي‌رود. اين نگاره، گذشته‌ي چندين هزارساله داشته و شبيه آن در جاهاي ديگر و نزد قوم‌هاي ديگري ديده شده است ولي شكل كنوني آن در كتيبه‌هاي هخامنشي بالاي سر پادشاهان ديده مي‌شود.

 تصوير فروهر

هر پاره‌اي از نگاره‌ي فروهر يادآور اهميت و مسوليت فروهر در زندگي است:

1-      سر: سر فروهر به‌صورت مردي سالخورده است تا با ديدن آن به‌ياد آوريم كه فروهر مانند بزرگان و افراد مسن ما را راهنمايي مي‌كند.

2-      دست‌ها: دست‌هاي فروهر به‌طرف بالاست به‌خاطر آنكه هميشه به اهورامزدا توجه داشته باشيم.

 در دست فروهر حلقه‌اي وجود دارد كه آن‌را نشانه‌ي احترام به عهد و پيمان مي‌دانند.

3-   بال‌ها: بال‌هاي فروهر باز است. چون با ديدن بال‌هاي باز، ذهن انسان متوجه پرواز و پيشرفت شده و از ديدن اين دو بال باز فورا به ياد مي‌آورد كه فروهر او را به‌سوي پيشرفت و سربلندي راهنمايي مي‌كند.

همچنين هر بال خود داراي سه بخش است كه نشانه‌ي انديشه‌نيك، گفتار نيك و كردار نيك بوده و با ديدن اين سه بخش آگاه مي‌شويم كه هرگونه پيشرفتي بايد از راه درست يعني به‌وسيله‌ي انديشه و گفتار و كردار نيك انجام شود.

4-   دايره ميان شكل: دايره خطي‌ است منحني كه از هر نقطه‌ي آن شروع كنيم باز به همان نقطه خواهيم رسيد. منظور از اين دايره در ميان فروهر، نشان‌دادن روزگار بي‌پايان است. به اين معني كه هر عمل و كرداري كه در اين زندگي (روي دايره) صورت گيرد نتيجه‌ي آن در همين دنيا متوجه انسان است و اثر آن باقي خواهد ماند. (باز به همان نقطه از دايره خواهد رسيد). و در جهان ديگر روان از پاداش يا جزاي آن برخوردار خواهد شد.

5-   دامن: دامن فروهر از سه قسمت به‌وجود آمده كه نشانه‌ي انديشه و گفتار و كردار بد است . از مشاهده‌ي اين سه بخش درمي‌يابيم كه همواره بايد انديشه و گفتار و كردار بد را به زير افكنده، پست و زبون سازيم. (همانطور كه دامن در زير قرار دارد)

6-   دو رشته‌ي آويخته: اين دو رشته نشانه‌ي سپنتامينو (مينوي خوب) و انگره‌مينو (مينوي بد) است كه هميشه ممكن است در انديشه‌ي انسان ظاهر شوند . وظيفه‌ي هر زرتشتي اين است كه خوبي را در انديشه‌ي خود قرار داده و بدي را از آن دور كند (نيك بينديشد).

منابع:

 

بر گرفته از سایت زیبای www.sepandarmazd.com

+ نوشته شده توسط حمید در جمعه سوم اسفند 1386 و ساعت 11:21 |
 
 
يك سند تاريخي-
ايران ما - آنچه براي آگاهي هم وطننان ارجمند ايراني در ذيل مي آيد متن ترجمه نامه عمر خليفه دوم به یزدگرد سوم ساسانی و پاسخ یزدگرد به عمر می باشد. نسخه اصلی این نامه ها در موزه لندن نگهداری می شود. زمان نگاشته شدن این نامه ها مربوط می شود به پس از جنگ قادسیه و پیش از جنگ نهاوند که حدوداً چهار ماه به طول انجاميد .
 
از عمر بن الخطاب خلیفه مسلمین به یزدگرد سوم شاهنشاه پارس
یزدگرد، من آینده روشنی برای تو و ملت تو نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا بپذیری و با من بیعت کنی. تو سابقا بر نصف جهان حکم می راندی ولی اکنون که سپاهیان تو در خطوط مقدم شکست خورده اند و ملت تو در حال فروپاشی است. من به تو راهی را پیشنهاد می کنم تا جانت را نجات دهی.
شروع کن به پرستش خدای واحد، به یکتا پرستی، به عبادت خدای یکتا که همه چیزرا او آفریده. ما برای تو و برای تمام جهان پیام او را آورده ایم، او که خدای راستین است.
از پرستش آتش دست بردار و به ملت خود فرمان بده که آنها نیز از پرستش آتش که خطاست دست بکشند، بما بپیوند الله اکبر را پرستش کن که خدای راستین است و خالق جهان.
الله را عبادت کن و اسلام را بعنوان راه رستگاری بپذیر. به راه کفر آمیز خود پایان بده و اسلام بیاور و الله اکبر را منجی خود بدان.
با این کار زندگی خودت را نجات بده و صلح را برای پارسیان بدست آر. اگر بهترین انتخاب را می خواهی برای عجم ها ( لقبی که عربها به پارسیان می دادند بعمنی کودن و لال) انجام دهی با من بیعت کن.
الله اکبر
خلیفه مسلمین
عمربن الخطاب

از شاه شاهان، شاه پارس، شاه سرزمینهای پرشمار، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها، شاه پارسیان و نژادهای دیگر از جمله عربها، شاه فرمانروایی پارس، یزدگرد سوم ساسانی به عمربن الخطاب خلیفه تازیان ( لقبی که پارسیان به عربها می دهند به معنی سگ شکاری )
به نام اهورا مزدا آفریننده زندگی و خرد
تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را به راه راست هدایت کنی، به راه خدای راستینت، الله اکبر، بدون اینکه هیچگونه آگاهی داشته باشی که ما که هستیم و چه را می پرستیم.
این بسیار شگفت انگیز است که تو لقب فرمانروای عربها را برای خودت غصب کرده ای آگاهی و دانش تو نسبت به امور دنیا به همان اندازه عربهای پست و مزخرف گو و سرگردان در بیابانهای عربستان و انسانهای عقب مانده بیابان گرد است.
مردک، تو به من پیشنهاد می کنی که خداوند یکتا را بپرستم در حالیکه نمی دانی هزاران سال است که ایرانیان خداوند یکتا را می پرستند و روزی پنج بار به درگاه او نماز می خوانند. هزاران سال است که در ایران، سرزمین فرهنگ و هنر این رویه زندگی روزمره ماست.
زمانیکه ما داشتیم مهربانی و کردار نیک را در جهان می پروراندیم و پرچم پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک را در دستهایمان به اهتزاز درمی آوردیم تو و پدران تو داشتند سوسمار میخوردند و دخترانتان را زنده بگور می کردید.
شما تازیان که دم از الله می زنید برای آفریده های خدا هیچ ارزشی قائل نیستید ، شما فرزندان خدا را گردن می زنید، اسرای جنگی را می کشید، به زنها تجاوز می کنید، دختران خود را زنده به گور می کنید، به کاروانها شبیخون می زنید، دسته دسته مردم را می کشید، زنان مردم را میدزدید و اموال آنها را سرقت می کنید. قلب شما از سنگ ساخته شده است. ما تمام این اعمال شیطانی را که شما انجام می دهید محکوم می کنیم. حال با اینهمه اعمال قبیح که انجام می دهید چگونه می خواهید به ما درس خداشناسی بدهید؟
تو بمن می گویی از پرستش آتش دست بردارم، ما ایرانیان عشق به خالق و قدرت خلقت او را در نور خورشید و گرمی آتش می بینیم. نور و گرمای خورشید و آتش ما را قادر می سازد که نور حقیقت را ببینیم و قلبهایمان برای نزدیکی به خالق و به همنوع گرم شود. این بما کمک می کند تا با همدیگر مهربانتر باشیم و این نور اهورایی را در اعماق قلبمان روشن می سازد.
خدای ما اهورا مزداست و این بسیار شگفت انگیز است که شما تازه او را کشف کرده اید و نام الله را بر روی آن گذارده اید. اما ما و شما در یک سطح و مرتبه نیستیم، ما به همنوع کمک می کنیم ، ما عشق را در میان آدمیان قسمت می کنیم، ما پندار نیک را در بین انسانها ترویج می کنیم، ما هزاران سال است که فرهنگ پيش رفته خود را با احترام به فرهنگ های دیگر بر روی زمین می گسترانیم ، در حالیکه شما به نام الله به سرزمینهای دیگر حمله می کنید، مردم را دسته دسته قتل عام می کنید، قحطی به ارمغان می آورید و ترس و تهی دستی به راه می اندازید، شما اعمال شیطانی را به نام الله انجام می دهید. چه کسی مسئول اینهمه فاجعه است؟
آیا الله به شما دستور داده قتل کنید، غارت کنید و ویران کنید؟
یا اینکه پیروان الله به نام او این کارها را انجام می دهند؟ و یا هردو؟
شما می خواهید عشق به خدا را با نظامی گری و قدرت شمشیر هایتان به مردم یاد بدهید. شما بیابان گردهای وحشی می خواهید به ملت متمدنی مثل ما درس خداشناسی بدهید. ما هزاران سال فرهنگ و تمدن در پشت سر خود داریم، تو بجز نظامی گری، وحشی گری، قتل و جنایت چه چیزی را به ارتش عربها یاد داده ای؟ چه دانش و علمی را به مسلمانان یاد داده ای که حالا اصرار داری به غیر مسلمانان نیز یاد بدهی؟ چه دانش و فرهنگی را از الله ات آموخته ای که اکنون می خواهی به زور به دیگران هم بیاموزی؟
افسوس و ای افسوس ... که ارتش پارسیان ما از ارتش شما شکست خورد و حالا مردم ما مجبورند همان خدای خودشان را این بار با نام الله پرستش کنند و همان پنج بار نماز را بخوانند ولی اینکار با زور شمشیر باید عربی نماز بخوانند چون گویا الله شما فقط عربی می فهمد.
من پیشنهاد می کنم که تو و همدستانت به همان بیابانهایی که سابقا عادت داشتید در آن زندگی کنید برگردید. آنها را برگردان به همان جایی که عادت داشتید جلوی آفتاب از گرما بسوزند، به همان زندگی قبیله ای ، به همان سوسمار خوردن ها و شیر شتر نوشیدنها.
من تو را نهی نمی کنم از اینکه این دسته های دزد را ( ارتش تازیان) در سرزمین آباد ما رها کنی ، در شهر های متمدن ما و در میان ملت پاکیزه ما.
این چهار پایان سنگدل را آزاد مگذار تا مردم ما را قتل عام کنند، زنان و فرزندان ما را بربایند، به زنهای ما تجاوز کنند و دخترانمان را به کنیزی به مکه بفرستند. نگذار این جنایات را به نام الله انجام دهند، به این کارهای جنایتکارانه پایان بده.
آریایها بخشنده، خونگرم و مهمان نوازند، انسانهای پاک به هر کجا که بروند تخم دوستی، عشق ، آگاهی و حقیقت را خواهند کاشت بنابراین آنها تو و مردم تو را بخاطر این کارهای جنایتکارانه مجازات نخواهند کرد.
من از تو می خواهم که با الله اکبرت در همان بیابانهای عربستان بمانی و به شهرهای آباد و متمدن ما نزدیک نشوی ، بخاطر عقاید ترسناکت و بخاطر خوی وحشی گریت.
یزدگرد سوم ساسانی
+ نوشته شده توسط حمید در جمعه نوزدهم بهمن 1386 و ساعت 14:5 |

 

 

 

نبرد قادسيه نخستين جنگ بزرگ ايران و عرب است كه در سال چهاردهم هجری بوقوع پيوست قادسيه نام قريه ای بود كه در پانزده فرسنگی شهر كوفه در عراق قرار داشت.
فتحی كه بدينوسيله نصيب اعراب شد ، يك پيروزی قطعی بود و موجب گرديد تا ايرانيان بكلی روحيه ی نظاميگری خود را از دست بدهند. در اين نبرد درفش كاويانی پرچم مشهور ايران بدست دشمن افتاد. بموجب روايتی ، ضرار بن الخطاب كه پرچم مزبور را بدست آورده بود آنرا به سی هزار دينار فروخت ، در صورتيكه بهای واقعی گوهرهای آن به يكصد و بيست هزار دينار سر می زد.
سقوط نهاوند در سال 21 هجری ، چهارده قرن تاريخ پرحادثه و باشكوه ايران باستان را كه از هفت قرن پيش از ميلاد و تا هفت قرن پس از آن كشيده بود و هزاران سال تاريخ استوره ای باشكوه و اسرار آميز ، پايان بخشيد. اين حادثه فقط سقوط دولتی باعظمت نبود ، سقوط دستگاهی فاسد وتباه بود. زيرا در پايان كار از پريشانی و بی سرانجامی درهمه كارها فساد و تباهی راه داشت. جور و استبداد خسروان ، آسايش و امنيت مردم را عرضه خطر می كرد وكژخويی و سست رايی موبدان اختلاف دينی را می افزود.

در حادثه ی عظيم سقوط و اضمحلال ساسانيان در واقع وضع اخلاق و دين به چنان پايه ای تنزل كرده بود كه جز سقوط و شكست انتظاری نمی رفت. در گيرودار عجيبی كه پس از دوران شيرويه در ايران پديد آمد ، ديگر ساسانيان چيزی نداشتند كه عامه را بخود دلبسته كند و يا كسی را بخاطر خود به فداكاری وا دارد. با سقوط پی در پی شاهان ، فره ايزدی به سستی گراييده و هيبت و ارج خود را از دست داده بود. آزمنديهای حكام و فرمانروايان با فساد و اختلاف موبدان و روحانيان دست به دست هم داده ، علايق و عقايد كهن را به سستی كشانده بود. شاهان همواره از استيلای دشمنان پريشان خاطر بودند و از انديشه ی سقوط و بيم جان آرام و قرار نداشتند. فرمانروايان شهرهای مرزی كه اميد به بقای دولت مركزی را از دست داده بودند ، از ابراز نافرمانی نسبت به آن دستگاه بيمی بخاطرراه نمی دادند. تفرقه و تشتت اخلاقی ، بيشتر خردمندان و دورانديشان را نگران حادثه ای شگرف ساخته بود كه دير يا زود ميبايستی رخ نمايد و از پرده بدر آيد.

ازيك سو سخنان مانی و مزدك در عقايد عامه رخنه می انداخت و ازديگر سوی نفوذ دين ترسايان در غرب و پيشرفت آيين بودا در شرق قدرت آيين زرتشت را می كاست. و موبدان حكومتی اجازه هيچگونه اصلاحی در دين را نميدادند . كيش زرتشت از مسير اصلی خود منحرف شده بود ، ديگر اين آيين با آنچه كه اشو زرتشت گفته بود زمين تا آسمان فرق كرده است ، بيشتر از آنكه سخنان پيامبر آريايی ، زرتشت در آن ديده شود ، بنظر می رسد كه سخنان پيامبران سامی نژاد تاثير بيشتری پيدا كرده . وحدت دينی دراين روزگار تزلزلی تمام يافته بود. ضعف و سستی نمی توانست در برابر هيچ حمله ای تاب بياورد.

دستگاهی پريشان و كاری تباه بود كه نيروی همت و ايمان ناچيزترين وكم مايه ترين قومی می توانست آن را از هم بپاشد و يكسره نابود و تباه كند. بوزنطيه ـ چنان كه امروز می گويند : بيزانس ـ كه دشمن چندين ساله ی ايران بود نيز از بس خود درآن روزها گرفتاری داشت نتوانست اين فرصت را به غنيمت گيرد و عرب كه تا آن روزها هرگز خيال حمله به ايران را نيز درسر نمی پرورد جرات اين اقدام را يافت. خبرهای راجع به ضعف و نابسامانی داخلی و نبودن شاهان و فرمانروايان كار آزموده و كاردان پيوسته بگوش خليفه ی اول می رسيد و او با جرات يافتن از اين مژده های اميد بخش ، بيش از پيش برای حمله بر متصرفات ايران اشتياق پيدا می كرد و در اجرای اين مهم مصمم می شد.

بدين ترتيب ، كاری كه دولت بزرگ روم با آيين قديم ترسايی نتوانست درايران از پيش ببرد ، دولت خليفه ی عرب با آيين نورسيده ی اسلام از پيش برد.

مسلمانان در اين نبرد ( عين التمر ) نيز چون جنگهای پيشين پيروز شدند و هماورد انشان پای به فرار نهاده در قلعه ی عين التمر موضع گرفتند و مدت چهار روز ايستادگی كردند. مهران (سردار ايرانی ) پس از چهار روز مقاومت ، از خالد زنهار خواست. خالد قبول اين پيشنهاد را مشروط بدان دانست كه همه ی مردم قلعه بدون قيد و شرط تسليم مسلمانان شوند. مهران كه چاره ای جز پذيرفتن اين شرط نداشت ، با كسان خويش از قلعه بيرون رفت. خالد آن مردم را به بردگی گرفت و مسلمانان اموال و دارايی های آنانرا تصاحب كردند.

خيانت نيز چنان بود كه دركنار فرات ، يك جا ، گروهی ازدهقانان جسر ساختند تا سپاه ابوعبيده به خاك ايران بتازد ، و شهرشوشتر را يكی از بزرگان شهر به خيانت تسليم عرب كرد و هرمزان حاكم آن ، بر سر اين خيانت به اسارت رفت. در ولاياتی مانند : ری ، قومس ، اصفهان ، جرجان و طبرستان ، مردم جزيه را می پذيرفتند اما به جنگ آهنگ نداشتند و سببش آن بود كه ازبس دولت ساسانی دچار بيدادی و پريشانی بود كس به دفاع از آن علاقه ای و رغبتی نداشت . ترس و وحشت از دژخيمی و وحشی گری عرب بی رحمی و شقاوت در كشتار خود وحشتی سخت در دل مردم ايجاد كرده بود .

از جمله آورده اند كه مرزبان اصفهان فاذوسبان نام مردی بود باغيرت ، چون ديد كه مردم را به جنگ رغبت نيست و او را تنها می گذارند ، اصفهان را بگذاشت و با سی تن از تيراندازان خويش راه كرمان پيش گرفت تا به يزدگرد شهريار بپيوندد اما تازيان در پی او رفتند و بازش آوردند و سرانجام صلح افتاد ، برآن كه جزيه بپردازند و چون فاذوسبان به اصفهان باز آمد ، مردم را سرزنش كرد كه مرا تنها گذاشتيد و به ياری برنخاستيد سزای شما همين است كه جزيه به عربان بدهيد. حتا از سوارن بعضی به طيب خاطر مسلمانی را پذيرفتند و به بنی تميم پيوستند . چنان كه سياه اسواری ، با عده ای از يارانش كه همه از بزرگان سپاه يزدگرد بودند چون كر و فر تازيان بديدند و از يزدگرد نوميد شدند به آيين مسلمانی گرويدند و حتا در بسط و نشر اسلام نيز اهتمام كردند.

همين نوميديها و ناخرسنديها بود كه عربان را درجنگ ساسانيان پيروزی داد. در واقع اين فتح نهاوند در آن روزگاران پيروزی بزرگ برای اعراب بود و سقوط شكست برای ايرانيان .
بايد دانست كه يكی از علل سقوط سريع حكومت ساسانيان ، نزديك بودن پايتخت آن دولت به جزيره العرب و سهولت دستيابی اعراب بر آن شهر با شكوه بود. يكی ديگر از اسباب اين سقوط خيانت بعضی از سرداران و بزرگان ايران به شاه مملكت بود. بنا بر نوشته ی بلاذری ، در جنگ قادسيه چهار هزار تن از ايرانيان تحت فرماندهی ديلم راه خيانت در پيش گرفته بی آنكه وارد جنگ گردند ، تسليم تازيان شدند.

 

+ نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت 15:0 |