مي خوردن و شاد بودن آئين منست، فارغ بودن ز كفر و دين؛ دين منست؛
گفتم بعروس دهر: كابين تو چيست؟ گفتا: دل خرم تو كابين منست.
----------
در اين خاك زرخيز ايران زمين نبودند جز مردمي پاك دين
همه دينشان مردي و راد بود كز آن كشورآزاد و آباد بود
بزرگي به مردي و فرهنگ بود گدائي در اين بوم و بر ننگ بود
از آن روز دشمن به ما چيره گشت كه ما را روان و خرد تيره گشت
ازآن روز اين خانه ويرانه شد كه نام آورش مرد بيگانه شد
بسوزت گرت در آتش جان و تن به از بندگي كردن و زيستن
اگر مايه زندگي بندگي است دو صد بار مردن به از بندگي است
به ادامه مطلب هم سر بزنید
ادامه مطلب

